دلم شور آقا را ميزد. آيتالکرسي خواندم. صدقه دادم. خدايا خودت حافظش باش. قفس پرندهها را باز گذاشتم. نميخواستم تلويزيون را روشن کنم. هيچ سروصدايي نبود. تلاش کردم به خانواده زنگ بزنم. تلفنم نميگرفت. پيامک اما کار ميکرد. اينترنت هم فقط شبکههاي داخلي. از بقيه که خيالم راحت شد، کمي کارهايم را کردم و بعد بالاخره شبکه خبر را گرفتم. قلبم به درد آمد از صحنهها. ايرانِ قشنگم، چرا از تو دست برنميدارند؟ چرا تو را به حال خودت نميگذارند.
دلم شور افتاد. نميتوانستم با حامد تماس بگيرم. نه گوشي خودش ميگرفت نه آقاي زلفي. بالاخره خودش زنگ زد. گفت علي را برداشته و دارند پياده ميآيند خانه و آقاي زلفي هم رفته دنبال فاطمه. طفلي بچهها. روزه بودند. علي که سحري هم نخورده بود. تا برسند خانه، مردم و زنده شدم. همه هلاک شديم.
بعدازظهر، شبکه خبر مدام از اصابت موشک به دبستان شجره طيبه ميناب ميگفت. بچههاي طفل معصوم، چقدرها پرپر شدند و چقدرها هنوز زير آوار بودند. خدا به دل خانوادههايشان رحم کند. قلبم داشت از جا کنده ميشد که يکدفعه ديدم از بيرون صداي جيغ و سوت ميآيد. خدا لعنتشان کند. دشمن به کشورشان حمله کرده، زن و بچه و پير و جوان را تکهپاره ميکند و اينها خوشحالي ميکنند؟ يکلحظه دلم ريخت، اما خودم را جمعوجور کردم. خبرهايي ميگفت بيت را زدهاند. اما رهبر ما حتما حالش خوب بود. يک نفر شروع کار کرد به هلهله کردن. بقيه هم به تقليد از او کِل کشيدند. زني جيغ ميکشيد: آزادي، آزادي!
سروصداها خيلي زياد بود. ميفهميدم که به رهبرم بدوبيراه ميگويند و براي دشمن هلهله ميکنند. ميفهميدم که اين وسط عدهاي هم نعره ميزنند جاويد شاه! قلبم فشرده ميشد. طاقت نياوردم. خواستم بروم بيرون نفرينشان کنم. حامد نگذاشت.
مدت زيادي بود که سروصداي انفجاري نميآمد. همه کنار هم نشسته بوديم و دلم شور ميزد اما خودم را محکم نگه داشته بودم. صبوري ميکردم و ذکر ميگفتم. دعا و صدقه و ... خبرگزاريها از قول افراد مختلف و منابع آگاه، مدام ميگفتند رهبر سالمند و در دفتر فرماندهي مشغول مديريت جنگ. دلم را گرم نگه ميداشتم و به شايعات توجهي نداشتم. يازده شب، باز کفتارها بيرون ريختند و زوزه کشيدند. باز سوت و هلهله. باز نعره آزادي، آزادي!
- حامد چرا ديگه نميزنه؟
- نميدونم.
- اين زهرشو ريخته، خيالش راحت شده، ديگه رفته پي کارش. پس اينا چرا اينقدر خوشحالي ميکنن؟
- گزارشها بهروز که ميگه رهبر سالمن. انگار بيت نبودن. البته انگار همسرشون شهيد شدن. بعضيها هم ميگن آقا مجتبي هم شهيد شدن.
- خدانکنه. خداکنه رهبر سالم باشن.
خبرها از موج پياپي حملات ايران ميگفت که اينبار، پايگاههاي امريکا در کشورهاي منطقه را هم هدف قرار داده بود. دلم خنک ميشد. خيانت عربهاي بيغيرت، خيلي وقت بود خون به دلمان کرده بود. نوش جانشان!
بچهها تا حدود سه نيمهشب بيدار ماندند. سحري خوردند و خوابيدند. ما همينطور پاي خبرگزاريها تا صبح بيدار نشستيم. دل تو دلم نبود. حتما آقا يکي-دو روز ديگر ميآمدند و برايمان صحبت ميکردند. حتما ما را از نگراني درميآوردند. اين سگِ زرد، حرفِ مفت زياد زده. حالا هم ميخواهد روحيه ما را خراب کند. حتما آقا سالم است. اينهمه خبرگزاري که بيخود نميگويند!
دعا و قرآن و هر ذکري که بلد بودم، صدقه پي در پي، فقط يک تمنا: سلامتي آقا. نه خودم نه خانواده و بچهها و هيچکس و هيچچيز را در آن لحظات نميفهميدم. فقط سلامتي آقا را ميخواستم.حدود پنج صبح رفتم وضو بگيرم براي نماز. برگشتم ديدم حامد در خودش مچاله شده:
- چيه؟
اشاره کرد به تلويزيون. صداي تلويزيون به هواي بچهها کم بود. مجري خبر چيزي ميخواند. روبان مشکي گوشه قاب تصوير بود. زيرنويس درشت شبکه خبر را ديگر چشمم نميديد. فقط خواندم شهادت، رهبر، و ديگر هيچ. روح از تنم رفت.
در رفتنِ جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود
اين سالها، بارها و بارها مردهام. من و مرگ، زياد با هم ملاقات داريم. ديگر ديدارهايمان عادي شده است. آنقدر مردهام و باز به زندگي محکوم شدهام که هم خودم از خودم خستهام و هم مرگ از من. اما اين مردن را، اينطور مردن را بار اول بود تجربه ميکردم. زمان زيادي طول کشيد. نزديک ده روز است از آن ايام ميگذرد. خيلي نوشتنش برايم سخت بود. بالاخره امشب، دومين شب قدر، سر درد دلم باز شد. شقشقة هدرت.
نميدانم چه شد و چه گذشت. فقط ميدانم هيچ از من نماند. ديگر در خودم نبودم. روح از تنم رفته بود و بايد ميرفتم دنبالش. بايد ميرفتم جايي. بايد کاري ميکردم. لباس پوشيدم، بدون هيچ حرفي. فاطمه از صداي گريههايم از خواب پريده بود و گيج بود. علي به هوش نميآمد. حامد مستاصل بود که من را چه کار کند، اينها را چه کار کند. علي که به سختي از خواب بيدار شد، خيال کرده بود حال من بد شده و ميخواهند من را ببرند بيمارستان. بچهها فقط دو ساعت خوابيده بودند. خيلي گيج بودند. تا ميدان انقلاب را، تمام ساعتهايي که آنجا ايستادم، نشستم، زار زدم، شکسته و خميده، همه را هيچ نفهميدم. فقط خاطرم هست وقتي برميگشتم، آنقدر پشت سرم جمعيت جمع شده بود، که به سختي و با کمک علي راهي براي خروج پيدا ميکردم. حال بقيه را خيلي نميفهميدم اما مشخص بود کسي که آنوقت صبح سراسيمه خودش را به انقلاب رسانده و به سر و صورتش ميزند و گريه ميکند و فرياد ميکشد، حالش اگر بدتر از من نباشد، بهتر از من نيست. چشمم نميديد، گوشم نميشنيد، نفسم بالا نميآمد. فقط سيل اشک بود که براي خودش راه ميگرفت و دردي که استخوانهاي جانم را ميسوزاند. نميدانم چرا و چطور باز محکوم ماندم به زندگي. اما از آن ساعت تا در روز جاری، ديگر فقط تني را يدک ميکشم که از دستش دادهام. از همهچيز کنده شدهام. ميگويند بعد از مرگ، ديگر دلشوره هيچچيز و هيچکس را نخواهي داشت. ديگر دردها را حس نميکني. ديگر نميترسي. ديگر هيچچيز نگرانت نميکند. الان اينطور هستم. از جهان جدا شدهام. به هيچچيز و هيچکس وصل نيستم. مثل ذرهاي معلق که نه روي زمين است، نه در آسمان.
ما را به سختجاني خود اين گمان نبود
شبهاي هجر را گذرانديم و زندهايم
حدود ده صبح بود رسيديم خانه. درست يادم نيست ولي همين حدود بود. آنقدر گلويم خشک شده بود که نفس هم نميتوانستم بکشم. حامد اصرار ميکرد آب بخورم و آن روز را روزه نگيرم. اما اگر روزه هم نبودم چيزي از گلويم پايين نميرفت. هرکدام گوشهاي از حال رفتيم. يکدفعه صداي جيغ و فرياد فاطمه بلند شد. هنوز در اين عالم نبودم. گيج و منگ. صدايش از خيلي دور ميآمد. نميفهميدم چه ميگويد اما انگار طوفان شده بود. سروصداهاي بلند و مبهمي دوروبرم بود. حس کردم طوفان شده. مثل آن روز که يکدفعه از خواب پريدم و ديدم طوفان گرفته و پلاستيکي که در بالکن براي محافظت گلها از سرما زده بودم را با توري بالکن دارد از جا ميکند. آنقدر باد شديد بود که در و پنجره بسته به هم کوبيده ميشد و گلها را ميخواست از ريشه درآورد. آن روز با هر مصيبتي بود گلدانهاي بزرگم را جابجا کردم تا کنار هم پشت ديوار کوچک بالکن محفوظ بمانند و توريها را باز کردم تا کنده نشوند. اما اينبار يادم افتاد بلبلها در بالکن آزادند. نگران شدم از طوفان بترسند و به در و ديوار بخورند. قبل از هر کاري، اول درِ بالکن را باز کردم که به داد آنها برسم. ديدم باد نميآيد. برگها از جا کنده نميشوند. اما بلبلها دارند جيغ ميکشند، زمين زير پايم ميلرزد، و صداهاي مهيبي بلند است. فاطمه سراسيمه پريد در اتاق:
- بلند شين، دارن ميزنن.
تلو تلو خوران رفتم دنبال بقيه. حامد به سختي از اتاق علي بيرون آمد و او را هم با خودش آورد. همه گيج و گنگ بوديم. افتادم روي مبل سالن. حامد پرده را باز کرد. صحنه مقابلمان تماشايي بود. عين تصاوير غزه، بمبها پشت هم ميآمدند و کمي جلوتر به زمين ميخوردند و حجم عظيمي از خاک و دود به هوا ميرفت. پشت سر هم، ميزد و خانه عين يک زلزله پنج ريشتري ميلرزيد. من تماشا ميکردم. هيچ حسي نداشتم. نه ميترسيدم. نه نگران بودم. نه برايم عجيب بود. نه هيچ حس ديگري. من، پيش از اين مرده بودم و حالا اينها برايم ذرهاي اهميت نداشت. خيلي گيج بودم. انگار چند دوز مورفين زده باشم. روح در تنم نبود. در همان حال چشمم افتاد به فاطمه که تقلا ميکرد حامد را از پنجره دور نگه دارد و حامد که نگران بود و مدام با تلفن صحبت ميکرد. يکدفعه چشمم افتاد به علياکبر. به قدري وحشت کرده بود که شدت اضطرابش انگار روحم را کوبيد در بدنم. تازه يادم افتاد اين بچه هيچ تجربهاي از جنگ ندارد. وحشتزده به صحنه مقابلش، به بمباراني که کمي آنطرفتر از خانه و کاشانهاش اتفاق ميافتاد زل زده بود و اشک ميريخت. ما جنگ دوازده روزه را تهران بوديم، اما علي درست روز قبلش با خالهاش رفته بود شمال. تمام مدت جنگ، هيچ تصوري از خبرها و اتفاقات نداشت. علي اصلا جنگ را نميفهميد. ناخودآگاه رفتم کنارش. بغلش کردم:
- مامان، خونهمون خراب ميشه؟
- نه مامان، براي چي خراب شه؟ اونا مراکز خاص رو ميزنن. اينجا که چيزي نيست بزنن.
ميدانستم که با زبان روزه دروغ ميگويم و اميدوار بودم دروغم را باور کند.
- تو رو خدا بيايين از اينجا بريم.
- کجا بريم مامان؟ خونهمونه.
- نه بريم. مگه نميبينين جنگه. تو رو خدا بريم.
زار زار گريه ميکرد و نه توانش را داشتم نه ميدانستم چطور بگويم که بار قبل هم غلط کردم رفتم. روزي هزار بار خودم را لعنت کردم که کاش در شهر و خانهام ميماندم و ميمردم. وقتي شهرت را ميزنند، نميتواني بروي. درد ماندن، خيلي کمتر از رفتن است. وقتي ميروي، روزي هزار بار ميميري و زنده ميشوي. سرت مدام در گزارشها است و دلت هزار راه ميرود که چه شد. سال 88 براي همين مصمم شدم به ايران برگردم. آنها که ايران بودند و در دل ماجرا، خيلي اوضاعشان بهتر از ما بود که دور بوديم و از بيرون تماشا ميکرديم و دلمان هزار پاره ميشد. ايرانم در آتش ميسوخت و هرکدام از خبرگزاريها، بسته به رويکردشان، يک حرف مفتي تحويل مايي ميدادند که از همهجا دستمان کوتاه بود. ميانِ واقعه بودن، ميان آتش ماندن، به مراتب آسانتر است از رفتن.
- نميشه مامان. کجا بريم؟ نگران نباش. هر اتفاقي بيفته همه کنار هميم.
به بچه چه ميگفتم. نه ميتوانستم کمکش کنم نه حتي بفهممش. حامد به کمکم آمد تا آرامش کند:
- ميبرمت بابا. نگران نباش. همه ميريم.
فاطمه اعتراض کرد که من هيچجا نميآيم. گريه ميکرد و ميگفت:
- ميخوام همينجا بميرم ولي هيچجا نميام. دفعه قبلو يادتون رفته چقدر عذاب کشيديم؟ من همينجا ميمونم. هرچي ميخواد بشه.
حوصله جنجال نداشتم. پرده را بستم و رفتم وضو بگيرم نماز بخوانم. همينطور ميزد و همينطور همه با هم بگو مگو ميکردند.
بايد ميرفتم؟ بايد ميماندم؟ چه کاري درستتر است؟ هنوز هم نميدانم.
تهرانم!
تهران قشنگم!
روزي که تو را ترک ميکردم، هرگز فراموش نميکنم. خوب نگاهت کردم. با خودم گفتم يعني باز تو را ميبينم؟ يعني وقتي برميگردم چيزي از تو مانده؟ روزي هزاربار مقابل چشمانم ميبينمت. تو بغض داشتي و ما خُرد و شکسته، تو را ترک ميکرديم. آسمانت، آبيِ آبي بود. يک آبي جدّي و زلال مثل آبهاي خليج فارس. بلند تا بينهايت، با پارههاي ابرهايي که عينِ تودههاي فشرده و پراکنده برف، سفيدِ سفيد، هر گوشهاش نشسته بودند. بيدهاي مجنون ... کاش پياده ميشدم و باز دستي بر گيسوي مجنونها ميکشيدم. کاش بيشتر بويت ميکردم. کاش ميشد تو را با خودم بردارم و ببرم جايي که دست هيچکس به تو نرسد.
برچسب:
نویسنده: نیما اکبری