از اوايل ديماه کمکم زمزمههاي نارضايتي بلند شد. سال 1404. افزايش بيقيد قيمتها و گرانيهاي سرسامآور، مسئله همه گفتگوهايمان شد با دوست و آشنا. البته پيشتر از اينها شروع کار شد، ولي از ديماه اوج مشهود و ملموسي پيدا کرد. آخرينبار با يکي از دوستانم در اين مورد صحبت ميکرديم که يک خريد سوپرمارکتي ساده و روزمره در حد تخممرغ و شير و پنير و چند قلم معمولي ديگر، حداقل يکي-دو ميليون تمام ميشود و اين واقعا وحشتناک است. دولت، هيچ نظري در اين مورد نداشته و در روز جاری هم که مينويسم همچنان ندارد و از سکه و دلار و مسکن تا اقلام مصرفي مثل نان و روغن، همينطور ميتازند و ملت به گرد پايشان هم نميرسند. ما که اوضاع نسبتا خوبي داريم و از پس خرج و مخارج لااقل تا در روز جاری برآمدهايم، صدايمان درآمده. چه برسد به آنها که مستاجرند و درآمد ناچيزي دارند. در خانههاي کوچک استيجاري با چند کودک قد و نيمقد و درآمدي که کفاف نصف ماه را هم نميدهد و اجارهبهاي بيمنطق و سربهفلککشيدهاي که کمر ميشکند. نگراني از آينده بچهها، آينده کشوري که يتيموار دست به دست ميچرخد و هرکس به بهانه اصلاح و پيشرفت، زخمي عميق و عميقتر بر پيکرهاش مينشاند.
دوستم، آرايشگري است که گاهي به من سر ميزند. پيچ شميران مينشينند. هم سن و ساليم و او تمام موهايش را سفيد کرده تا سفيديهاي طبيعي بسيارش به چشم نيايد. لاغر و بلند و پرانرژي است و با هيجان صحبت ميکند. موقع صحبت، در چشمانت زل ميزند و لحظاتي در همان حالت ميماند. پرچانه نيست براي همين تا حالا رفاقتمان باقي مانده. با احتياط حرف ميزند و کمي زخمه ميزند ببيند طرف مقابل تا کجا همفکر اوست و کجاها خط قرمز دارد. محافظهکار است مثل اغلب ما ايرانيها. در مواجهه با اينجور آدمها فقط کافي است کمي جلوتر از او راه بروي تا تمام انديشهاش را برايت رو کند و من شنيدن انديشههاي گوناگون و خصوصا مخالف با انديشهام را دوست دارم چون باعث ميشود بدون تعصب فکر کنم و بازتر ببينم. بار آخري که اينجا بود، حرف را کشيدم به تعطيلي وقت و بيوقت مدارس به بهانه آلودگي هوا، سرما، کمبود انرژي و ... به قطع وقت و بيوقت آب و برق که کلافهمان کرده، به گرانيهاي ديوانهوار. او گفت و من قدمي بيشتر برداشتم. باز گفت و من بيشتر گفتم. دست آخر گفت به نظرم مردم بايد بريزن تو خيابونا. چاره ديگهاي باقي نگذاشتن.
فهميدم که زمزمههاي اعتراض اصناف و بازاريان، عين زمزمههاي اعتراض به گشت ارشاد که از بهار 1401 ساز شده بود، دارد کمکم به عينيت ميرسد، آنقدر که سر زبانها افتاده و مردم حرف از بيرون آمدن ميزنند. قضيه اعتراضات جدي است و مثل قبل، حق هم هست. ولي نتيجهاش چه خواهد بود؟
در اين افکار کمي مکث کردم. بعد گفتم: «بريزن تو خيابون که باز کشت و کشتار ميشه. هر دفعه مردم اومدن اعتراض کنن يک عده قاطي جمعيت شدن و خراب کردن. آخرش چي شد؟ جز اينکه جووناي بيگناهو کشتن و تيکهپاره کردن!» گفت: «آره راست ميگي. فايده نداره. آدم اصلا نميدونه چيکار کنه.»
اينکه نميدانيم چه کار کنيم، اينکه آن مجراي قانوني براي اعتراض و شکايتها دقيقا از کجا به کجا ميرسد، اينکه بالاخره حرفمان را چطور بايد بزنيم، اين سردرگميها در عين نارضايتي، دردناک است. با خودم فکر ميکنم وقتي دائم غر ميزنيم، وقتي در هر جمعي وارد ميشويم، داد شکايت و نارضايتي از همه جور تفکر و سليقهاي بلند است، اين يعني کار به مو رسيده، و البته هنوز پاره نشده. اينجا آن نقطه حياتي است که اگر بناست اصلاحي صورت بگيرد، بايد با قيد فوريت و اضطرار صورت بگيرد، و الا اين رشته، پاره شدني است.
ميان اين گفتگو و افکار در هم و بر هم، تلفنم زنگ خورد. حامد بود. گفت عمهاش فوت کرده. شوکه شدم. عمه نرگس، عمه بزرگ حامد بود. مدتي بود درگير سرطان شده و درحال درمان بود. حالش اينقدرها وخيم نبود و هيچکدام فکر نميکرديم فوت کند. خيلي ناگهاني و بيمقدمه، سر نماز ظهر ميافتد و تمام ميکند. در خانه خودش و در بغل دخترش. حامد ادامه داد که زمان آینده صبح تشييع جنازه است و پسزمان آینده ختم. بنا بود شبانه با محمدحسين، پسر عمه نرگس با ماشين بروند اصفهان. گفتم: «براي روز ختم براي من و علياکبر بليط بگير صبح بياييم شب برگرديم». اصرار کرد که لازم نيست بياي و اينجوري اذيت ميشي. ولي من دوست داشتم بروم و علياکبر هم که به قول خودش اصفهاني است و خيلي شوق داشت اصفهان را لااقل يکبار در زندگي ببيند! خلاصه حامد نيمهشب راهي شد و من و علياکبر روز بعدش، ده دي، صبح زود راه افتاديم و هرطور بود خودمان را رسانديم به مراسم ختم که در اصفهان معمولا صبحها برگزار ميشود. فاطمه ماند خانه تا ما برگرديم. مامان در جريان بود و تلفني هوايش را داشت ولي به اصرار خودش در خانه تنها ماند تا به درسهايش برسد.
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. عين سرماي مشهد. از آن سوزهاي خشکي که استخوان را ميسوزانَد. فاميل را -که اغلبِ آنها من را ميشناسند و من نميشناسمشان- ديدم و در مسجد بزرگي نشستيم که احتمالا به خاطر سوءمديريت انرژي، وسايل گرمايشياش خاموش بود و درست مثل يخچالي طبيعي عمل ميکرد با قابليت انجماد فوري! لباس سنگين زمستاني را که معمولا نميتوانم تحمل کنم و در اولين فرصت درميآورم، سفت و سخت دورم پيچيدم و نهاله هم پالتويي زير پاي برهنهام انداخت که با يک جفت جوراب مشکي پنتي روي فرشهاي يخ مسجد، بيحس شده و ميرفت منجمد شود. يک چاي خوردم و کمي نشستم ولي ديدم هيچ حربهاي چارهساز نيست. خواستم نامحسوس صحنه را ترک کنم اما از آنجايي که گاو پيشوني سفيد مجلس بودم، مجبور شدم براي همه توضيحي بچينم و بعد همانطور نامحسوس! بخزم توي ماشين و بچسبم به بخاري تا کمي گرم شوم. حامد و علياکبر هم آمدند و ديدم فرصت خوبي است کمي اصفهان را به علي نشان دهيم. برديمش پل خواجو. سر ظهر بود و خورشيد بيجان، رمقي براي گرما نداشت. همينجور که زير پالتو و شال و دستکش و ساير وابستگان گرمايشي ميلرزيديم، انگار که آيه نازل شده باشد، پل خواجو را با تمام زواياي پيدا و پنهانِ معماري شگفتانگيزش به علي نشان داديم و چند عکس يادگاري هم گرفتيم که باز روز آینده تکرار نکند که من تنها اصفهانياي هستم که هنوز اصفهان را نديده است!
محمدحسين زنگ زد که براي ناهار برياني سفارش دادهام. همه در خانه بزرگ عمه نرگس جمع بودند. علي قبلا هم برياني خورده بود، يکبار در تهران البته. ولي حالا در جمع فاميل پدري که حسابي هم برايش ابراز احساسات ميکردند، حتما خيلي خوشش آمده بود. البته من چهرهاش را موقع خوردن برياني نميديدم و نميدانستم چه ميزان لذتي نشان ميدهد چون سفره خانمها و آقايان را جدا انداخته بودند در دو سالن بزرگ که با دري چند لت از هم جدا ميشد. بعد از کمي استراحت، گفتم زودتر خداحافظي کنيم که چند جاي ديگر را علي ببيند و برويم سمت فرودگاه. حامد هم قرار بود با ماشين برگردد.
با نهاله و همسر و پسرهايش و همينطور مامان زري راه افتاديم. دو ماشين بوديم. رفتيم سمت ميدان نقش جهان. تو بگو عشق. تو بگو نصف جهان. چقدر من اين ميدان را دوست دارم. چهار بناي باشکوه که هرکدام به تنهايي براي نمايش فرهنگ و تمدن فاخر و بينظيرمان کافي هستند، همه در يک ميدان. چهارسو. چهار معجزه هنر و صنعت و معماري. ماشين را جايي نزديک پارک کرديم و براي رسيدن به ميدان، از ميان بازاري گذشتيم که ميرسيد به عاليقاپو. پسربچهها – علياکبر و حسين و محمد- گيج بازار بودند و ما حواسمان پي سر و صداهاي جسته و گريختهاي که از اطراف ميآمد و رفتوآمدهاي با عجله و اضطرابي که در نگاه عابران بود. با خبر شديم که گروههاي معترضي در ميدان جمع شدهاند و شعار ميدهند. بين مسجد شيخ لطف الله و بازار قيصريه. در دالان بلند و مسقف بازار، تعدادي از ارائهندگان به سرعت مغازههايشان را بستند و قفل زدند و رفتند و عدهاي هم سرگردان در رفتوآمد بودند که ببينند چه ميشود. بچهها مشغول خريد ليزرهاي کوچک دستي شدند از خانم عرضهندهاي که با هول و ولا و دستاني که به وضوح ميلرزيدند، سعي داشت سريعتر کار را تمام کند و ببندد و برود. مامان زري به حامد اصرار ميکرد برگرديم داخل ماشين و بچهها ذوق تماشا داشتند. خصوصا علي نميتوانست بپذيرد حالا که بعد از مدتها انتظار بالاخره به اصفهان محبوبش رسيده است، برگردد و ميدان و بناها را نبيند. بالاخره زور بچهها چربيد و راه افتاديم سمت ميدان. وسعت ميدان نيم کيلومتر است و از جنوب غربي که ما بوديم تا شمال شرقي که معترضان شعار ميدادند، فاصله زيادي بود اما مردم و بازاريان مدام ميآمدند و ميگفتند: «مسافرين؟ برگردين، خطرناکس. يه وخ تيراندازي ميکونن. بچه همراتونه! ريسک نکونين ... ».
جلوي عاليقاپو بچهها مشغول عکاسي شدند. بالاخره راهي بود که آمدهايم (بر وزنِ خرجيس که شدهس) و بايد حتما اثبات ميکرديم که اصفهان بودهايم. پس به اين هم اکتفا نکرديم و از همان دور با مسجدها و ميدان هم چند عکس گرفتيم! چند دقيقهاي نگذشت که از همان جنوب غربي ميدان که خوشخوشان ايستاده بوديم به ماجراجويي، گارد ويژه وارد شد و پايکوبان به سمت معترضاني رفت که از صدر تا ذيل مملکت را فحش ميدادند. از جلوي ما که رد ميشدند، دقت کردم، ديدم سلاح گرم ندارند و فقط لباس ويژه پوشيدهاند و کلاههايشان نقاب پلاستيکي شفافي دارد براي محافظت صورت. ارائهندگاني که دور تا دور جسته و گريخته ايستاده بودند به تماشا، با آمدن گارد، پراکنده شدند. ما را هم تشويق به ترک محل کردند. دوباره از دالان بازار رد شديم. ديگر تقريبا تمام مغازهها بسته بودند و چراغها خاموش بود. جز انگشتشماري که با کرکرههاي نيمهبسته، هنوز مشتري داشتند. مشتريهاي شادي مثل ما! در همين مسير از يک مغازه که هنوز باز بود، يک سرمهدان براي فاطمه خريدم! نميشد که سوغاتي نخرم! جز اين، زيبايياش هم دلم را برد. نقاشي گلومرغ پر رنگ و لعابي روي بدنه کرمرنگ داشت که به ادعاي ارائهنده، از استخوان شتر بود. حالا نيمي از ما بيرون در بازار ايستاده بودند و نيمي داخل. بازاريان داشتند درهاي فولادي بازار را ميبستند و ما در حال حساب و کتاب سرمهدان بوديم. خانم فروشرسانینده که ميان صنايع دستي ارزشمندش با آرامش و طمانينه بسيار، مشغول بستهبندي سرمهدان بود، مدام ميگفت نگران نباشيد. همه ما کليد در بازار را داريم. بقيه حرص ميخوردند و بچهها را ميفرستادند دنبال ما که زودتر برويم پي کارمان. بالاخره رفتيم. در مسير بازار تا ماشين که در حاشيه بيروني ميدان بود، نوجوانان زيادي در گروههاي سه تا پنج نفره ميديدم. حدود شايد پانزده تا هجده ساله. دخترکان حجاب نداشتند و موهايشان را رنگ فانتزي زده بودند، صورتي و آبي. بيشترشان آرايش غليظي داشتند. تعدادي از دخترها و پسرها با وجود آن سن کم، سيگار دستشان بود. بعضي سرشان توي گوشي بود و به سرعت چيزي تايپ ميکردند. بيشتر لباسهايشان از همين مدلهاي اجق وجق پاره پوره بود که باب ميل تينيجرهاست. گروههايي چشمهايشان اطراف را ميپاييد و گروههايي در حال دويدن بودند. خيلي کم سن و سال به نظر ميرسيدند. فکر نميکنم بيش از هجده ساله در ميانشان بود.
دهه هشتاديها نسل عجيبي هستند. مثل ما مادران و پدرانشان و پدربزرگها و مادربزرگهايشان، اهل محافظهکاري نيستند. تعارف با کسي ندارند. رک و راست و صادقند. اين محافظهکاري که ما گرفتارش هستيم، تا حد زيادي از حيايي برميآيد که خوب است. چيز بدي نيست. ولي هرچيز به جاي خويش نيکوست. اينها اما حالا به خاطر جو روزگار و دسترسي آزاد و بيقيد به دنياي گزارشها يا تغييرات اساسي در ساختار تربيتي خانواده ها يا هر علت ديگري، معمولا به اندازه ما اهل ملاحظه نيستند و همين به اين نسل، جسارت بالايي ميدهد. به نظر من اين ميتواند به جاي بحران، فرصت باشد. تا چند مرده حلاج باشيم و چقدر بتوانيم از پتانسيل بينظير اين درياي خروشان در جهت سازندگي و رشد بهره بگيريم.
ياد بچههاي دبيرستانمان افتادم. اوايل که وارد کلاس شدم، به خاطر چادرم تقريبا همه چهل نفر با من موضع داشتند. بيزاري از نگاهشان ميباريد. حق هم داشتند. هميشه حق با نوجوانهاست. دلهاي پاک و ضميرهاي نوراني آنها که هنوز به مبدا خلقت بسيار نزديکتر از ما هستند، اهل حق و حقطلبي است. اگر اعوجاجي در رفتار آنهاست، علت اول و آخرش خود ما هستيم. ما خانوادهها و ما بزرگترهايي که برايشان جامعه ساختهايم. با اين حال کمي که گذشت آنقدر با هم رفيق شديم که بدو ورودم به کلاس صف ميبستند و همه را بايد يکي يکي بغل ميکردم. پايه درد دلهايشان بودم و اگر ساعتي نميتوانستم سر کلاسشان حاضر شوم، روز عزايشان بود و از اينکه گريه و گلايه کنند، ابايي نداشتند. هنوز خيلي مانده بود به سال نو، که يکي يکي ميآمدند و يواشکي زير ميز معلم مقنعههايشان را درميآوردند تا رنگ جديدي که به موهايشان زدهاند را با شوق و ذوق نشانم دهند. معمولا چند لايه زير موهايشان را آبي يا صورتي جيغ ميزدند و روي موها همان رنگ طبيعي بينظير و لطافت دلنشين موهاي خودشان بود. ميپرسيدم: «چرا زير ميز ميرين؟» ميگفتند: «آخه فضول زياده، ميرن دفتر ميگن بدبخت ميشيم!» دوستشان داشتم و اين عشق، چيزي نبود که بخواهم به آن تظاهر کنم. از عمق دلم ميجوشيد و بيرون ميريخت و ضمير پاکشان آن را درک ميکرد. يک بار توي راهروي مدرسه صداي جيغ و فرياد يکي از بچهها بلند شد. به سرعت از دفتر کسالتبار مدرسه بيرون دويدم. شاگرد من نبود اما وقتي ديدم مدير و معاونها دورهاش کردهاند ناراحت شدم. از ناراحتي بچهها خيلي به هم ميريزم. جلو رفتم که مثلا شرايط را تلطيف کنم و وساطت کنم دست از سرش بردارند. اما متوجه شدم بايد او را نگه دارم که کادر مدرسه را نکُشد! سال هشتمي بود. ناخن کاشته بود آن هم چه ناخنهاي جذابي. ميگفتند: «ممنوعه! بايد درش بياري». جيغ ميکشيد: «شماها ميفهمين چقدر پول اينا رو دادم؟ مگه ميشه اينا رو کند؟» مدير و معاونها خيلي تلاش ميکردند آرام و ملايم برخورد کنند و حتي صدايشان را به سختي در آن هياهو ميشنيدم. شنيدم يکي از آنها گفت: «خب اگه نميشه بکني، پس لااقل کوتاهش کن. اينجوري که نميشه». باز بلندتر جيغ کشيد: «اينهمه پول اينا رو دادم حالا برم کوتاهشون کنم؟ اصن ميفهمين چي ميگين؟» و همينجور جيغ و جيغ و جيغ. ديگر ديدم بيش از اين کاري از من ساخته نيست و محل حادثه را ترک کردم!
رفتم سر کلاس. قرار بود بچهها يکي يکي بروند اتاق بهداشت براي معاينات دورهاي بهداشتي. يکي از بچهها که سرتاسر گوشهايش را سوراخ سوراخ کرده و پر کرده بود از گوشوارههاي ريز و درشت سياه، به سرعت آمد کنار ميز من و درحاليکه تلاش ميکرد تمام آنها را به سختي باز کند، گفت: «خانوم اينا رو قايم کنين بعدا که برگشتم ازتون ميگيرم». ميدانستم اما پرسيدم: «چرا درشون مياري؟» با تلخي گفت: «بابا همش گير ميدن به آدم. الان اينا رو ببينن باز آغاز ميکنن». گفتم: «خب واسه خودتون ميگن». نگذاشت کلام منعقد شود. بلافاصله گفت: «نه بابا اسکولن! اون خانومِ ..... که عين سگ ميمونه. فقط ميخواد پاچه بگيره» درحاليکه تلاش ميکردم خندهام را از اينهمه جسارت پنهان کنم و چشمانم را که داشت از حدقه بيرون ميزد جمع و جور، گفتم: «همين الان مقنعهاتو درآوردي، يکيش گير کرد به مقنعه. ميري تو حياط، ميخوايين توپ بازي کنين يا يکي دستش ميخوره، کشيده ميشه خداي نکرده گوشتو پاره ميکنه. گوش هم يه چيزي نيست که بخيه بخوره درست شه. تا آخر عمر همينجور ميمونه و زشت ميشه». آخرين گوشواره را که بالاخره درآورد، کمي مکث کرد. آهسته گفت: «آره ... درست ميگين».
با ديدن اين بچهها که هم سن و سال دخترم و شاگردهايم بودند، و بسيار نوجوانان ديگري که همهشان را از عمق جانم دوست دارم و دلم برايشان ميتپد، دلشوره گرفتم. نگرانشان شدم. کاش بروند خانههايشان. کاش تنها بودم و ميتوانستم بايستم به گفتگو. بگويم فکر ميکنيد آخرش چه ميشود؟ همينطور که ميگذشتيم نگاهشان ميکردم و دعا ميکردم همه از اين غائله به سلامتي برگردند. ته دلم گرم بود که ما قبلا چنين چيزي را تجربه کردهايم و مردم آگاهند. ميدانند که اين مدل اعتراضها راه به جايي نميبرد و همان امنيتمان را هم به چالش ميکشد. فيلمي ديده بودم از بازار تهران که بازاريان دختري را که دعوت ميکرد به کشاندن اعتراضات به خيابانها و آتش زدن سطلها و ... دوره کرده بودند و يکي از آنها سرش فرياد ميکشيد: «نه ميريزيم تو خيابونا، نه جايي رو آتيش ميزنيم» و دختر از ميانشان رفت. فکر ميکردم اوضاع همينطور پيش ميرود و اينبار در حد شنيده شدن اعتراض مردم، خواهد گذشت. هرچند ترامپ مدام پيغام و پسغام ميفرستاد که حامي مردم معترض است و اگر جمهوري اسلامي کسي را بکشد، قشونکشي راه مياندازد و ما را نجات ميدهد! اما همچنان به عشق مردم به اين خاک و به آگاهي قلب آنها باور داشتم و با اين باور، دلم را گرم و آرام نگه ميداشتم. الان که اينها را مينويسم، ياد مصاحبه دختر نوجواني افتادم که با لهجه اصفهاني ميگفت: «همه ما رو تو کافه جمع کردن و نفري پنج ميليون تومن بهمون دادن و گفتن برين جلوي نيروي انتظامي و شلوغ کنين. اگه اومدن سمتتون و گير دادن خودتونو بندازين زمين و جيغ و داد کنين تا مردم جمع شن ...». نميدانم يکي از آنها بود؟ ممکن است بچههاي ما به خاطر پنج تومان حاضر شوند چنين ريسکي بکنند؟ معتادند و محتاج اين پول ناچيز که بخواهند به خاطرش، ريسک دستگيري و سوءسابقه و تبعاتش را به جان بخرند؟ يا در گرداب تند مصرفگرايي، هر روز در اين بازيچههاي کوچکي که دستشان گرفتهاند، زندگيها و داشتههايي ميبينند که از آنها فرسنگها دور است و دستوپا ميزنند کمي از آن را به دست آورند؟ ميشود گفت همه اين مصاحبهها ساختگي است؟ پس دانشآموزاني که سر کلاس چرت ميزنند، بچههايي که گرفتار خانوادههاي پرتنش و بيقيدند، اين بيداد فضاي مجازي، اينها چيست؟ نميدانم. من اين بچهها را که ميديدم، ياد بچههاي خودم ميافتادم. يادِ ..... که ميگفت: «خانوم من با مامانم که ميرم پاساژ، همه به مامانم تيکه ميندازن!» يادِ ....... که غافل ميشدم با تيغِ تراشش، بدنش را زخم ميکرد و دوست داشت وانمود کند ميخواهد رگ بزند. يادِ ......... که در بدترين حال و شرايط، هيچکس را نداشت بيايد دنبالش و من هميشه فکر ميکردم مادري که در اين شرايط کنار فرزندش نيست، دقيقا کجاست و به چه کار مهمتري مشغول است و اصلا به چه درد ميخورد؟ يا ........... و ............. که اگر از هم جدا ميشدند، رسما ميمردند و اگر کنار هم بودند .... چه گويم که ناگفتنم بهتر است!
مراقب بچهها بودم و حواسم به موتوريهايي بود که تمام سر و صورتشان را پوشانده بودند و به سرعت در پيادهرو ميرفتند و ميآمدند. تک يا دو ترک. معلوم بود سن و سالدارتر از آن نوجوانان هستند. سوز هوا قشنگ در جانمان نشسته بود. رفتيم سمت ماشين. هنوز دستههاي پراکندهاي سر در گوشي يا در حال گفتگو با همان شرايط در خيابانهاي اطراف ديده ميشدند.
بچهها پکر و دلخور بودند. دلم براي علي سوخت. شنيدم نزديک خانه عمه نرگس يک مرکز تجاري بزرگ باز شده، مثل اوپال که شهربازي هم دارد. اصرار کردم بچهها را ببريم آنجا تا با خاطره خوش برگردند تهران. در راه، سمت چهارباغ يک فرنيعرضهي قديمي بود، از آن اصل و نسبدارها. ايستاديم و فرني با شيره خورديم. خيلي خوشمزه بود. سنگين و چرب البته. حامد عاشق فرني اصفهان است و هردفعه کسي از اصفهان ميآيد بايد برايش فرني بياورد. من هم عاشق خورشت ماست اصفهانم و هماني که براي حامد فرني ميآورد، بايد براي من هم خورشت ماست بياورد! هرکدام اينها هم جاي مخصوص خودش را دارد. اينجور نيست که همه مغازهها خورشت ماست يا فرني اورجينال داشته باشند.
همراهان نگران بودند که مرکز خريد هم شلوغ باشد. شنيده بوديم که اعتراض از اصناف و بازاريان ابتدا شده. بازار تهران را در بیانات نوین مجازي ديده بوديم و اينجا هم سمت بازار قيصريه آن تجمعات را ديديم که شايد حدود پنجاه-شصت نفر ميشدند. البته خود بازاريان که تا جايي که ما ديديم، بستند و محل را ترک کردند. معترضان نميدانم دقيقا چه صنفي بودند. در هرحال خشونتي هم نديديم نه از طرف گارد نه از طرف معترضان. علت ترس بازاريان و مردم را هم نفهميديم. شايد سابقه ذهني از شلوغيهاي 401 باعثش بود يا اتفاقاتي که ما از آن بيخبر بوديم. در هرحال و با اين اوصاف اگر مرکز تجاري هم شلوغيهاي پراکندهاي داشت، از نظر من ترسناک نبود و فوقش از آنجا هم ميرفتيم. اما لااقل بختمان را امتحان کرده بوديم. مامان زري و نهاله (نگفتم؟ مادر و خواهر حامد) را خانه عمه نرگس پياده کرديم و با عليآقا و پسرها رفتيم به سمت مرکز تجاري سيتي سنتر. خيلي بزرگتر از چيزي بود که تصور ميکردم. نه در حد ايرانمال ولي خيلي خيلي وسيع. پرسان پرسان شهربازي را در طبقات بالا پيدا کرديم و بچهها حسابي دلي از عزا درآوردند. همانجا در نمازخانه مرکز تجاري نماز خوانديم و کمکم راهي شديم به سمت فرودگاه. حدود هشت شب بود. ده و نيم پرواز داشتيم و جز يک کوله کوچک، وسيلهاي همراهمان نبود که براي فرودگاه رفتن عجله کنيم. به حامد توصيه کردم با وجود خستگي آن روز، شب را همانجا بماند و صبح راهي شود. محمد و حسين هم ابتدا کردند به پختن علياکبر که شب پيش آنها در خانه عمه نرگس بماند و تا صبح بازي کنند. علي هم خيلي ذوق ماندن داشت، اما دوست هم نداشت مادرش را تنها بگذارد. اصرار کردم بماند. شايد ديگر چنين تجربهاي دست نميداد که کنار فاميل باشد. پدرش هم بود و خيالم راحت بود. به من هم خيلي اصرار کردند بمانم اما من عادت به اين مدل دورهمي ندارم. اگر ميماندم تا صبح خوابم نميبرد و ميدانستم که اگر بفهمند هتل رفتهام هم خيلي دلخور ميشوند. بنابراين فرار را بر قرار ترجيح دادم! من را رساندند فرودگاه. شارژ موبايلم رو به پايان بود و مطابق معمول خودم را دعا و ثنا ميگفتم که ده تا پاوربانک دارم و هيچوقت هيچکدام همراهم نيست. دل خوش کردم به پاورباکسهاي فرودگاه که به محض ورود، متوجه شدم خبري از آنها هم نيست. فقط استندهاي شارژي در چند نقطه بود براي آنهايي که متوجه اين نکته هستند که وقتي سفر ميروند لااقل شارژر گوشي را با خود بردارند! که طبعا مخاطب اينها هم من نبودم. در اين اوضاع فقط ميتوانستم به خداي متعال توکل کنم که اين چند درصد باقي مانده، تا منزل همينجور باقي بماند.
شکر خدا پرواز تاخير نداشت و درحاليکه نيمهجاني رو به پايان داشتم، به تهران رسيدم. ساعت دوازده شب، تاکسي فرودگاه، منزل. فاطمه نخوابيده بود. تا رسيدم علي زنگ زد. فهميدم بچههاي نهاله به عادت هميشگيشان همان سر شب خوابيدهاند و او حسابي رودست خورده که به هواي آنها مانده و حالا بايد در آن ازدحام مهمانها روي -به قول خودش- بالشتي سفت بخوابد، اگر سر و صداي بزرگترهايي که ميخواهند تا دم صبح بلندبلند صحبت کنند، بگذارد البته! همه اينها را با بغضي سرشار از ندامت و پشيماني برايم گفت ولي ديگر کاري از دستم برنميآمد. بنابراين با شعار هيچجا خانه خود آدم نميشود، به رختخواب نازنينم پناه بردم.
فاطمه پايه دوازدهم است و امسال در سفرها و مهمانيها غيبت موجه دارد! تلاش ميکند از هر فرصتي براي درس خواندن استفاده کند و گوشي را هم در ايام امتحانات ترم، تحويل مدرسه داده. قرار بود بعد از پايان امتحانات، اردو بروند مشهد. خيلي ذوق اين سفر را داشتند. کلي با دوستانش برنامه ريخته بودند و تقسيم مسئوليت کرده بودند. يکي مسئول تهيه چيپس بود و يکي مسئول حمل اسپيکر! بنا بود که در هتلآپارتماني نزديک حرم اقامت کنند که به تاکيد مدير مدرسه بسيار تميز و مناسب بود! غذا هم قرار بود از کيفيت و سلامت مناسبي برخوردار باشد! کلي هم برنامه تفريحي و گردشي داشتند. از آنجايي که فرصت مغتنمي بود و ديگر در اين سال و با وجود کنکور فاطمه، ديگر دست نميداد دو-سه روزي برويم مشهد، تصميم گرفتيم ما هم دورادور اردو را همراهي کنيم! که البته تا دقيقه نود همينجور بلاتکليف بوديم که قسمتمان ميشود يا نه.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با ديماه 1404 (1) بررسی شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره بودند در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: نیما اکبری