خرید بک لینک

 

بچه‌ها بنا بود پنجشنبه بعد از آخرين امتحانشان که رياضي بود، از همان مدرسه راهي راه‌آهن شوند و يکشنبه برگردند. هجدهم تا بيست و يکم دي. از طرفي علي‌اکبر دغدغه مسابقه فوتبال منطقه را داشت که گفته بودند ممکن است روز جمعه نوزده دي برگزار شود و قرار بود به عنوان دروازه‌بان شرکت کند و طبعا اين براي يک پايه ششمي تپل يعني همه‌چيز! البته نه معلم ورزش و نه معاون‌ها هيچ‌کدام هنوز نمي‌دانستند که روز قطعي مسابقه کي مي‌شود و منطقه هم مطابق هميشه، بي‌برنامه و دقيقه نودي مي‌نمود. علي کلي تمرين کرده بود و ذوق داشت. اصرار مي‌کرد او را بگذاريم پيش مامان‌جوني و خودمان برويم مشهد ولي مگر مي‌شد در چنين مسابقه‌اي ما حضور نداشته باشيم و برايش بوق نزنيم؟! جز اين، شنبه هم امتحان ترم رياضي داشت و نمي‌شد غيبت کند. يعني عملا يک پنجشنبه و جمعه را داشتيم که جمعه‌اش هم روي هوا بود. اين بود که همينجور بلاتکليف بوديم تا بالاخره در يک حساب سرانگشتي به اين نتيجه رسيد –يا درواقع اين نتيجه را به او تحميل کرديم- که ارزشش را ندارد اسير بلاتکليفي آموزش و پرورش شود که آيا مسابقه هست يا نيست يا حتي چه کساني در ليست نهايي مسابقه حضور دارند و درنهايت چنين سفري را از دست بدهد که در آن مي‌تواند هر روز شيک شکلاتي بخورد و کلي گردش کند و از همه مهم‌تر حرم برود. لذا به محض رضايت او، پيش‌دستي کرديم و چهارشنبه عصر، يک روز قبل از حرکت مدرسه، من و علي راهي مشهد شديم. حامد هم ماند که پنجشنبه فاطمه را راهي کند و بعد به ما ملحق شود. همين که رسيديم هتل و وسايل را گذاشتيم، رفتيم حرم. در تمام مسير اصرار داشت که به سيدحسين –هم‌کلاسي‌اش- زنگ بزنيم و در حرم قرار بگذاريم همديگر را ببينند. مريم (مادر سيدحسين) هم مثل من يک فرزند دوازدهمي دارد که اتفاقا او را هم در همين ايام به اردوي مشهد برده بودند و سر تمرين فوتبال پسرها که همديگر را ديديم، گفت آنها هم راهي مشهدند. بنا بود زميني با ماشين خودشان بروند و زودتر از ما راهي شده بودند. وقتي تماس گرفتم آنها هم تازه از راه رسيده و مثل ما در تکاپو بودند که به نماز مغرب حرم برسند.   

بعد از نماز در صحن گوهرشاد همديگر را ديديم. شب سردي بود يا شايد چون تازه هوايمان عوض شده بود، سرماي مشهد اذيت مي‌کرد. نشد زياد بمانيم و آنها هم حسابي خسته بودند. فقط اينقدري هم را ديديم که علي‌اکبر اسپينري که از فرودگاه براي دوستش خريده بود به او بدهد و بعد هم قول و قرارهايي براي روز بعد بگذاريم. پنجشنبه مدام با حامد در تماس بودم که فاطمه چيزي جا نگذارد و به موقع برود. بعد هم با معلمان همراهش تا راهي شوند و در طول مسير و ... . گروهي هم در بله داشتند براي اطلاع‌رساني قدم به قدم سفر و ارسال عکس‌ها و ... . قرار بود ساعت يازده و نيم پنجشنبه‌شب برسند مشهد. بعد از نماز ظهر، مريم تماس گرفت که همسرش، علي‌اکبر را در صحن گوهرشاد ديده و با هم هستند، نگران نباش. نگران نبودم. وقتي با علي مي‌رويم حرم و کسي همراهمان نيست، معمولا مي‌رويم صحن آزادي. چون او از وقتي که خيلي کوچکتر بود هم حاضر نبود با من بيايد قسمت خانم‌ها، حتي در گيت‌هاي بازرسي و حتما بايد مي‌رفت قسمت مردانه! خلاصه هميشه مي‌برمش صحن آزادي و بعد سر يک ساعتي قرار مي‌گذاريم بيرون کنار حوض بزرگ صحن، همديگر را پيدا مي‌کنيم. مزار شهيد رئيسي را هم اولين‌بار او يادم داد. صحن گوهرشاد را هم که به ندرت رفته بودم، همينطور. از خادمان که سوال کنم، به او برمي‌خورد که من خودم بلدم، بيا نشونت بدم! مردي است براي خودش. هرچند چهره معصومانه و نگاه شيرين کودکانه‌اي دارد. اين نواحي را خوب بلد است و مي‌دانم که گم نمي‌شود.

من و مريم همديگر را در صحن آزادي پيدا کرديم. بچه‌ها –سيدحسين و حسناسادات- را سپرده بود به پدرشان که کمي براي خودش باشد. حسناسادات کلاس دوم است و برخلاف دو برادرِ منظبت و درس‌خوانش، حسابي از مادرش انرژي مي‌گيرد. کمي بعدتر همسر مريم تماس گرفت که اجازه بگيرد علي برود هتل آنها. قبلا با دوستش طاها همين شرايط را تجربه کرده بود و رفته بود پيش آنها. منتها پدر طاها نبود و مي‌دانستم حالا با پدر سيدحسين رودربايستي مي‌کند و احتمالا راحت نيست. براي همين با خودش صحبت کردم. ديدم خيلي محکم نه نمي‌گويد، البته بيشتر اصرار داشت سيدحسين پيش ما بيايد. براي همين صرفا جهت آموزش نه‌ي محکم! کار را به خودش سپردم که برود و نتيجه‌ نه‌ي شل گفتن را تجربه کند. کمي بعد، وقتي ناهار را تنها خورده بودم و حالا براي استراحت به اتاق رفته بودم، مريم تماس گرفت. خيلي علي را دوست دارد. هروقت عکسي از علي در کانال مدرسه مي‌گذارند، براي من فوروارد مي‌کند و هميشه کلي ابراز لطف دارد. زن بي‌نهايت بامحبتي است. گفت: «علي ناهار نمي‌خوره و انگار معذبه». ناراحت بود که نکنه ما بچه رو تو رودربايستي گذاشتيم و الان راحت نيست. با علي صحبت کردم: «مي‌خواي بيام دنبالت؟» بلافاصله گفت: «آره، ميشه؟». قرار شد پدر سيدحسين بچه‌ها را بياورد هتل ما. سيدحسين با اينکه درون‌گرا و ساکت است، ولي با ما راحت است. حامد هم که رسيد، تعارف نداشت. شام را با هم خورديم و بعد فرصت را غنيمت شمردم، گفتم تا حامد پيش بچه‌هاست، بروم حرم شايد اين ساعت کمي خلوت‌تر شده باشد.

با علي نشد صحن انقلاب بروم. آنجا را خيلي دوست دارم ولي چون فقط ورودي خانم‌هاست، در حد ديدن گنبد از آنهمه نزديک و لمس پنجره فولاد و آب خوردن از سقاخانه اسماعيل‌طلا، سري به آنجا زده بوديم. حالا ديگر با خيال راحت مي‌توانستم از صحن محبوبم به زيارت بروم. حدود نه شب بود و حرم خيلي خلوت بود. با خودم فکر کردم شايد به خاطر سرماي هواست! دنبال صف ورودي خانم‌ها در صحن انقلاب مي‌گشتم، ديدم خبري نيست. آنجا معمولا در هر ساعتي از شبانه‌روز، چند رديف صف تشکيل مي‌شود. گاهي کمتر گاهي بيشتر. اما حالا صحن خالي خالي بود، جز تعداد پراکنده‌اي زائر که در رفت‌وآمد بودند. رفتم داخل و تقريبا تا نزديک ضريح، جامعا خالي بود. به سرعت در صف اندکي که به ضريح مي‌رسيد، رفتم و زيارت کردم. از شدت خالي بودن فضا، و اينهمه خصوصي بودن ملاقات با امام رئوف نمي‌دانستم چه کار کنم. رفتم گوشه‌اي نشستم زيارت امين‌الله خواندم و نماز و ... . در همين احوال شنيدم خانمي به ديگري گفت: «پاشو ديگه بابا خطرناکه، نارنجک مي‌زنن!»

آهان! پس اينطور! پس براي اين اينقدر خلوت بود! فکر کردم امام رضا عليه السلام من را ويژه طلبيده‌اند!

دور و بر حرم که هيچ سر و صدا و خبري نبود. من از بست نواب مي‌آمدم و همه‌چيز جريان عادي داشت، مغازه‌ها همه باز بودند و رفت‌وآمد بود، فقط خلوت‌تر از هميشه. اينترنت قطع شده بود و چند ساعتي بود از طريق تلفن جوياي مسافران مدرسه بودم. به جاي خبرهای منتشر شده هم که هيچ‌وقت به آن عادت نداشتم، در هتل با علي‌اکبر تا پاسي از شب فيلم ديده بوديم! بي‌خبر از همه‌جا حالا با خيال راحت در حال زيارت بودم. وقتي برمي‌گشتم هتل، از خيابان بلند و باريکي که هميشه خدا تاريک بود، زنگ زدم به حامد که از پنجره اتاق که مشرف به آن خيابان بود من را ببيند. براي اولين بار در آن مسير، از خلوتي بي‌اندازه و تاريکي، ترسيدم. وقتي رسيدم، بچه‌ها همچنان در حال بازي بودند. بعد حامد راهي حرم شد. دقايقي بعد، تلفن‌ها هم قطع شد! نگران شدم. هرکاري کردم نتوانستم با حامد تماس بگيرم. از پنجره به خيابان چشم دوخته بودم. يک خانم چادري، برِ خيابان ايستاده بود و با گوشي‌اش کلنجار مي‌رفت. انگار با کسي قرار گذاشته بود و همديگر را پيدا نمي‌کردند. دائم دستم به گوشي بود. سابقه نداشت اينترنت و تلفن اينطوري قطع شود. منتظر بودم به سرعت اين اختلال برطرف شود و بتوانيم تماس بگيريم. يک ساعتي بود که چشمم به خيابان بود و دلم به حال آن خانم مي‌سوخت که در اين سرما، بلاتکليف مانده. گاهي لبه جدول مي‌نشست و گاهي قدم مي‌زد که سرما کمتر در تنش بنشيند. معلوم نبود تا کي بايد منتظر بماند و چطور همراهانش را پيدا کند. کم‌کم داشتم لباس مي‌پوشيدم بروم سراغش و پالتويي برايش ببرم که ديدم ماشيني ايستاد و او با سرعت به سمتش رفت و سوار شد. خوشحال شدم که همديگر را پيدا کرده‌اند. نگران حامد بودم. يک لحظه به فکرم رسيد از تلفن هتل زنگ بزنم، اما چه فرقي مي‌کرد؟ بايد به تلفن همراهش مي‌زدم که قطع بود. خلاصه حدود يازده شب ديدم حامد از انتهاي خيابان مي‌آيد. حالا هر دو نگران فاطمه بوديم. رسيدند؟ نرسيدند؟ چه شد؟

آدرس هتلشان را در آن ايام خوشي که اينترنت داشتيم، برداشته بودم اما به نظرم نرسيده بود تلفنش را هم بردارم. چون تلفن معلمان را داشتم و با هم در تماس بوديم. چه کسي فکرش را مي‌کرد قرار است اينطور شود. با لابي تماس گرفتم شايد تلفن هتل‌ها را داشته باشد، اما نداشت. بعد به نظرم رسيد ماشين بگيرم بروم دم هتلش ببينم رسيده‌اند يا نه. هتل ماشين نداشت و اينترنت هم نبود که اسنپ بگيرم. حتما در آن ساعت شب که ديگر دوازده شده بود، تاکسي هم در خيابان‌ها پيدا نمي‌شد. همينجور دور خودمان مي‌گشتيم و در دلشوره فکر مي‌کرديم چه کار مي‌شود کرد که ساعت دوازده و بيست دقيقه بالاخره تلفن‌ها وصل شد و البته اينترنت همچنان قطع بود. بالاخره با معلم فاطمه تماس گرفتم و فهميدم تازه رسيده‌اند. روز بعد، جمعه، براي نماز ظهر تماس گرفتم که همديگر را در صحن آزادي ببينيم. نماز جمعه بود و خطبه‌ها را در صحن، جسته و گريخته مي‌شنيديم. شنيدم که آقاي علم الهدي از شلوغي‌ها صحبت مي‌کند و اينکه سلطنت‌طلب‌ها فراخوان مي‌دهند که شب‌ها مردم بيرون بيايند و باتوجه‌به فجايعي که در حال وقوع بود، توصيه مي‌کرد مردم از اغتشاشگران جدا شوند. گفت حالا که آنها فراخوان مي‌دهند، ما هم فراخوان مي‌دهيم و مردم را دعوت مي‌کنيم نماز مغرب و عشا را در مساجد بخوانند. از اين حرف تعجب کردم. چرا چنين حرفي مي‌زد؟ اينطوري مردم به خطر نمي‌افتادند؟ خبرهای منتشر شده از آتش زدن چند مسجد و امامزاده و همچنين آتش زدن قرآن خبر مي‌داد. نيروهاي امنيتي و انتظامي، بسيجيان، و مردم عادي از زن و مرد و کودک، به وحشيانه‌ترين شکل ممکن مورد هجوم و ضرب و شتم و قتل قرار مي‌گرفتند. معترض يا اغتشاشگر يا هر اسم ديگري، در هر حال مسلح بودند و بسيار بي‌رحم. مغازه‌ها، ماشين‌ها و موتورهاي شخصي و اموال خصوصي مردم در کنار اتوبوس‌ها، بانک‌ها، ارائهگاه‌هاي زنجيره‌اي و اموال عمومي در آتش مي‌سوخت و از بين مي‌رفت. در چنين وضعيتي چرا بايد مردم را به خيابان‌ها بکشند؟

بايد زودتر برمي‌گشتيم هتل، ناهار مي‌خورديم، وسايل را جمع مي‌کرديم و راهي فرودگاه مي‌شديم. براي همين به نماز جمعه نمي‌رسيدم. کمي که از اذان گذشت، نماز ظهر و عصر را فرادا خواندم. از دور به سمت ضريحي که همچنان مملو از جمعيت بود، سلام دادم و براي سلامتي کشورم و رهبرم و مردم مظلوم دعا کردم. گفتم اينجا مملکت شماست و اين حکومت، متعلق و به نام شماست. خودتان، اين خاک و اين مردم را نجات دهيد.

مريم را در صحن آزادي پيدا کردم. علي‌اکبر و سيدحسين با پدرها رفتند براي زيارت. فاطمه را هم با تلفن‌هاي مکرر بالاخره پيدا کردم. يکي ديگر از مادرها هم آمده بود مشهد. مادر زهرا. کنار هم نشستيم. پرسيدم ديشب راحت رسيديد؟ فاطمه گفت حدود دوازده رسيديم. اتوبوسي که ما را به هتل مي‌رساند، چراغ‌هايش را خاموش کرده بود. مي‌گفت اگر ببينند ما را مي‌زنند و شيشه‌ها را خرد مي‌کنند. اضطراب در نگاه من و مادر زهرا موج مي‌زد اما به روي خودمان نمي‌آورديم که دخترها بيشتر از اين نترسند. راننده گفته بود که اوضاع مشهد خراب است. بعد از اين حرف‌ها، دخترها آغاز کردند از اوضاع اسفناک هتل گفتن. که چقدر کثيف است. رختخواب‌ها، سرويس‌ها، حتي موکت کف اتاق‌ها. به قول فاطمه همه‌چيز نوچ بود. پانزده نفر در يک ساختمان که فقط دو اتاق خواب و دو سرويس داشت. البته اين زياد برايشان مهم نبود، بيشتر از نظافت ساختمان شاکي بودند. فکر کردم شايد فاطمه و زهرا نازپرورده‌اند و بهشان سخت گذشته اما بعد ديدم بقيه بچه‌ها هم اوضاع بهتري ندارند. مايع دستشويي نياز داشتند و کمي خرده‌ريز ديگر و البته يک باکس آب معدني. گويا يک پارچ به آنها داده بودند که هربار بايد از آب‌سردکن لابي پرش مي‌کردند. با اين اوصاف از غذا هم دل بريده بودند و مي‌خواستند اشترودل بخورند.

کارت‌خوان‌ها کار نمي‌کردند. از تهران، مقداري پول نقد به فاطمه داده بودم که هيچ فکر نمي‌کردم به کارش بيايد اما مفيد واقع شد. با اين اوضاع، نمي‌شد حتي براي فروش‌رسانینده کارت به کارت کنيم. مانده بودم براي روزهاي ديگر چه کنند؟ مادر زهرا گفت ظاهرا از خودپردازها مي‌شود پول نقد گرفت. او هم امروز با مادرش آمده بود مشهد. از وضعيت پروازها پرسيدم. گفت: «پرواز ما شش صبح بود ولي چون همه سيستم‌ها قطع بود، مجبور بودند تمام داده‌ها مسافران را يکي‌يکي دستي ثبت کنند و اين کار زمان خيلي زيادي گرفت. درنهايت حدود نه صبح پريديم». شب، پرواز برگشت ما بود. نگران بودم. به فاطمه اصرار کردم که بليط بگيريم با ما برگردد. با اين اوضاع و احوال، صلاح نمي‌ديدم مشهد بماند. خودش هم دو دل بود اما بعد از اينهمه انتظار و بعد از يک دوره فشرده درسي، خيلي دلش مي‌خواست چند روزي را با دوستانش بگذراند. درنهايت ماندگار شد. پسر مريم هم همان حول و حوش مي‌رسيد تهران. نگران بود چون نمي‌توانست برايش اسنپ بگيرد. قرار بود تا روز بعد يعني شنبه بمانند چون مسير زيادي را در رفت و برگشت بودند اما حدود يک ظهر با همسرش به اين نتيجه رسيدند که راهي تهران شوند. يکي از دوستان همسرش هم قرار شد برود مدرسه دنبال سيدعلي.

بچه‌ها را به امام رئوف سپرديم. حالا داده‌ها نوین را از تلويزيون هتل دنبال مي‌کردم و درجريان اوضاع آشفته کشور بودم. به شکلي هماهنگ، پنجشنبه‌شب و جمعه‌شب در تمام شهرهاي کوچک و بزرگ، اقدامات وحشيانه تروريستي صورت گرفته بود. تلفني که با بابا صحبت مي‌کردم، از اوضاع مشهد پرسيد. براي اينکه نگران نشود گفتم اينجا که اطراف حرم هيچ خبري نيست و واقعا هم خبري نبود. هرچند بعدها فاطمه مي‌گفت سمت بست شيخ طبرسي شلوغ شده و آنها از هتل که خيابان امام رضاي 3 بود، صداي تيراندازي مي‌شنيدند. بابا گفت: «عليپور (همکارش) ميگه رودبار هم شلوغ شده» تعجب کردم: «رودبار؟ چطور؟» ادامه داد: «ميگه رودبار تا حالا سابقه نداشته مردم بيان تو خيابونا. شماليا اهل اين چيزا نيستن که. سرشون به زندگي خودشونه. ميگه اينا که اينجوري کردن اصلا مال رودبار نبودن. غريبه بودن. اونجا اينقدر کوچيکه که همه يا فاميلن يا همديگرو خلاصه مي‌شناسن که اين پسر فلانيه يا اون پسرخاله اينه. دو شب ريختن از بالا تا پايين رودبار مغازه‌ها رو آتيش زدن و خرد کردن و بعد هم غيب شدن» خيلي ناراحت شدم. بيچاره مردم. بيچاره ما. گفتم: «مونا دوستم هم که زنگ زده بود مي‌گفت شاهرود همينجور بوده. شوهرش اهل شاهروده. فاميل شوهرش الان ساکن اونجان. به اينا گفتن تا حالا سابقه نداشته شاهرود شلوغ شه.»

فکر کردم تو اين شرايط شايد پرواز ما هم تاخير داشته باشد. پس حامد با محمدعلي تماس گرفت که از دفتري که بليط ما را گرفته پرس و جو کند و معلوم شد يک ساعتي تاخير داريم. بعد از ناهار، در گزارش‌ها تلويزيون ديدم که مقام معظم رهبري مردم را به حضور در نماز مغرب مساجد فراخوانده‌اند. حرف رهبر براي من حجت است. عميقا معتقدم ايشان آدم حکيمي است و همينجوري حرفي نمي‌زند. براي اولين بار از تاخير پرواز خوشحال شدم و براي نماز مغرب خودمان را به حرم رسانديم. در همان بست نواب صفوي در جمعيت مختصري که ايستاده بودند، نماز را خوانديم. خيال کردم حالا مردم راهپيمايي مي‌کنند يا بعد از نماز، شعار مي‌دهند يا برنامه و مراسم خاصي هست. اما خبري نبود. همه پراکنده شدند. صحن انقلاب و آزادي هم خبري نبود. وسايل را جمع کرديم و با تاکسي هتل به سمت فرودگاه رفتيم. راننده که انگار دلش خيلي پر بود از همان بدو نشستن آغاز کرد: «چه اوضاعي براي مردم درست کردن. هرچي مي‌دويم به هيچ‌جا نمي‌رسيم. تا هم اعتراض مي‌کنيم مي‌گن اغتشاش». همينجور مي‌گفت و مي‌گفت. «مردم يه تخم مرغ مي‌تونستن بخرن، اونم ازمون گرفتن. من تا کي بايد اينجوري کار کنم؟ الان پدرم بازنشسته است، همينجوري داره کار مي‌کنه و به هيچ جا هم نمي‌رسه. آينده منه ديگه. اين بچه‌ها ميخوان به کجا برسن؟ الان يکي بخواد ازدواج کنه، يه سرويس طلا نبايد بتونه بخره؟ اين وضع اجاره خونه‌هاست، اين وضع حقوقاست، اينم که قيمتا. هر روز بي حساب بالا ميره».

خيلي ناراحت بود. روي صحبتش با حامد بود و من مي‌شنيدم. مي‌گفت: «هيچ سالي، مشهد اينطوري شلوغ نشده بود. هميشه مي‌گفتن مشهدي‌ها ترسون. همون سال 401 که همه‌جا به هم ريختا، مشهد تکون نخورد. خيلي حرفا زدن به ما. ولي امسال فرق داره. مردم خونشون به جوش اومده. مردم حق دارن والا».

حامد باهاش همراهي مي‌کرد. بين صحبتاشون گفت: «ببين، منم موافقم، همه حرفاتم قبول دارم. منم ناراحتم. ولي با اين کارا به کجا مي‌رسيم؟ آتيش زدن بانک و اتوبوس کاري رو درست مي‌کنه؟»

راننده اصرار داشت: «مردم از دولت ناراحتن و اموال دولت رو آتيش مي‌زنن که بهش خسارت وارد کنن». حامد نگفت که «خب اين اموال هم از جيب خودمون تهيه ميشه و خسارتشم عملا از جيب خودمون ميره». عوضش گفت: «آخه فقط اموال عمومي نيست. چقدر ماشيناي مردمو آتيش زدن. فکر کن سر چهارراه بعدي بريزن همه‌مونو حسابي کتک بزنن و اين ماشينتم آتيش بزنن. اين درسته؟ حق دارن همچين کاري کنن؟ من و شما چه گناهي کرديم؟ اينهمه ماشين شخصي که خرد کردن و آتيش زدن، اينهمه موتور و مغازه، اينا چه گناهي کردن؟» راننده چيزي نگفت. حامد همينجور مي‌گفت و اون گاهي فقط سري تکان مي‌داد و مي‌گفت: «نه درست مي‌گين. اين کارا درست نيست». همسرش نگران بود و در مسير تماس مي‌گرفت که کي مي‌رسي. انگار آنجا شلوغ شده بود. منزلشان سمت شانديز بود و عجله داشت بعد از ما که آخرين مسافرانش بوديم، به سرعت برگردد خانه. خلاصه رسيديم فرودگاه. چمدان دست حامد و علي بود و من وسيله خاصي نداشتم و به سرعت از گيت ورودي رد شدم. بلافاصله تابلوي داده‌ها پرواز را چک کردم. جلوي پرواز ما نوشته بود در حال سوار کردن! فکر کردم به خاطر اختلال اينترنت‌ها اشتباه زده. با اين حال رفتم دنبال حامد. از گيت بيرون آمده بودند و وسايل را هم گرفته بودند. پرسيدم: «پس چرا اينجا مانده‌ايد؟» به پيرمردي که کنار گيت روي صندلي نشسته بود اشاره کرد و گفت: «ايشونو به من سپرده‌اند، يه دقيقه وايستيم تا بياد». به چهره روشن پيرمرد نگاه کردم که با آن قاب کم‌پشت سفيد دورتادورش، روشن‌تر هم مي‌نمود. لبخندي به هم زديم. آرام به حامد گفتم: «پرواز ما رو نوشته در حال سوار کردن». خنديد: «واقعا؟» باورش نمي‌شد. رفتيم سراغ کانترها. معلوم شد هيچ تاخيري نداشتيم و اتفاقا سر ساعت سوار کرده و پريده!! خشکمان زد. بعد از يک دعواي تلفني مفصل با مظلوم‌ترين محمدعلي دنيا که حالا عامل جنايت شده بود، راه افتاديم دفاتر پرواز که ببينيم چه کار مي‌شود کرد. بليطمان کنسل شده بود و تهيه بليط جديد فقط از طريق اينترنتي ممکن بود که ديگر ناياب شده بود. سعي مي‌کردم کلافه نشوم و بر اضطراب‌هاي مکرري که از زمين و آسمان مي‌باريد، غلبه کنم و از همه مهم‌تر، علي‌اکبر نگران نشود. بنابراين قرار شد حامد به جستجو در فرودگاه ادامه دهد و من و علي‌ و چمدان برويم چرخي بزنيم و بلکه هم سوغاتي بخريم! حدود ساعت هشت بالاخره توانستيم بليط جور کنيم و با پرواز هشت و ربع ماهان برگرديم تهران. البته پرواز حدود نه پريد!

در فرودگاه شنيدم خانمي گفت: «تهران هفته ديگه کلا تعطيله». برگشتم سمتش و پرسيدم: «مطمئنيد؟ گزارش‌ها گفته؟» گفت: «نمي‌دونم والا. الان با تهران صحبت مي‌کردم گفتن انگار از روز آینده تا آخر هفته کلا تعطيله». خانمي که همراهش بود هم تاييد کرد. مردي که کنارشان نشسته بود خنديد و گفت: «مدارس که حتما تعطيله. پروازتونو کنسل کنين بمونين. کجا ميخوايين برين؟» گفتم: «آخه با يه مصيبتي بليط گير آورديم. از پرواز قبلي جا مونديم و يه بار بليطمون کنسل شده». با اين حال ته دلم هوايي شد که کاش مي‌مانديم و با فاطمه برمي‌گشتيم.

ماشين در فرودگاه بود. خيابان‌ها خيلي هم خلوت نبود، شلوغ هم نبود. حدود يازده شب، با سلام و صلوات و البته اضطراب پنهاني که هر سه داشتيم، در خيابان‌ها مي‌تاختيم تا برسيم خانه و يک نفس راحت بکشيم. مسجد سعادت‌آباد را نديدم. فيلمش را آن زمان که اينترنت بود، ديده بودم که آتشش زده‌اند و خون يک بسيجي که روي ديوارش مانده بود. اما خيابان‌ها پر بود از سطل‌هاي زباله نيم‌سوخته و تل زباله‌ که همه‌جا پراکنده شده بود. چقدر شهرمان زشت شده بود. کسي در پياده‌روها نبود. اما ماشين‌ها و موتورسواراني جسته و گريخته در رفت‌وآمد بودند که مي‌شد درمورد هرکدامشان احتمال تروريست بودن داد!! اگر علي‌اکبر در ماشين نبود، اينقدر نگران نبودم. از کنار هر ماشين و سواري که مي‌گذشتيم، سعي مي‌کردم چهره‌هايشان را ببينم. تروريست‌ها چه شکلي‌اند؟ کسي که مي‌تواند سر کسي را ببرد يا کسي را آتش بزند، بايد شکل داعشي‌ها باشد با ريش‌هاي بلند و سر و سبيل تراشيده. يا شايد شکل زامبي‌ها. شايد هم يک قيافه معمولي داشته باشد مثل همه مردم. خبرهای منتشر شده از دختربچه سه‌ساله کرمانشاهي مي‌گفت که با پدرش رفته بود داروخانه تا براي برادر کوچکش شيرخشک بخرند و همانجا با شليک مستقيم به سرش کشته شده بود. فيلم پدرش را چند بار شبکه خبر نشان داد. مي‌گفت ديدم خيايان کمي شلوغ شده، همانطور که دست دخترم را گرفته بودم، پيچيديم سمت داروخانه که صداي شليک شنيدم. يا دختر هشت ساله اصفهاني که با پدر و مادر و مادربزرگش در خودروي شخصيشان بود و مي‌خواستند بنزين بزنند که در دام شلوغي‌ها افتادند. مادربزرگش مي‌گفت که روي صندلي عقب او را در بغل گرفته بودم که سنگ و چوبي که به ماشين مي‌زنند، آسيبي به او نرساند. مادرش مي‌گفت يک‌دفعه صداي بسيار بلندي شنيدم جوري که تا مدتي گوشم صوت مي‌کشيد. برگشتم ديدم دخترم غرق خون شده.

دسته‌دسته موتورسواران امنيتي در خيابان‌ها بودند که با هم حرکت مي‌کردند. همين باعث قوت قلبم بود. همه‌جا بودند. در دسته‌هاي ده-دوازده‌تايي که هرکدام دو ترک نشسته بودند. وقتي وارد مجتمعمان شديم، گروهي از پسران جوان را ديدم که آن موقع شب دور هم ايستاده بودند و صحبت مي‌کردند. شايد وقت ديگري اگر بود، تعجب نمي‌کردم. ولي حالا فکر مي‌کردم يعني اينها هم تروريستند؟ قرار است آدم بکشند و آتش به پا کنند؟ به قيافه‌هاي معصومشان نگاه مي‌کردم. در عالم جواني خودشان بودند. لبخندهاي روي لبشان را که ديدم، از عمق دلم آرزو کردم کاش اين لبخندها تا ته دنيا روي لبتان باقي بماند. وقتي بالاخره رسيديم خانه، کليد را که چرخانديم و در را پشت سرمان بستيم، دلم براي امنيت تنگ شد. براي احساس امنيت. آرزوي يک زندگي عادي کردم. يک زندگي معمولي، بدون هر هراسي، بدون وحشت از آينده‌اي مبهم. بدون نگراني براي عزيزان. بدون دعوا و کشت‌وکشتار. و باز براي هزارمين بار گفتم کاش فاطمه را با خودمان آورده بوديم.

تمام طول هفته، تعطيل گزارش شد البته به خاطر آلودگي هوا! هر شب ساعت هشت، حدود ده-پانزده نفري در همين نزديکي‌ها و عده بيشتري که صدايشان از دورترها مي‌آيد و عده‌اي هم که صدايشان به خانه ما نمي‌رسد، از پنجره‌ها سر بيرون مي‌آورند و شعار مي‌دهند. الان که مي‌نويسم و انتهاي دي‌ماه هستيم، کمي کمتر شده. هوا هم هرچه سردتر مي‌شود، مدت‌زمان شعارها کمتر مي‌شود. حالا ديگر دي‌ماه روسفيد شده و يکي-دو روزي است برف مي‌بارد. شعاردهندگان گاهي تقسيم مي‌کنند و پنج تا پنج تا بيرون مي‌آيند که هم تايم را پر کنند و زمان شعاردادن بيشتر شود و هم البته خيلي هم سردشان نشود. اينجا در اطراف ما همه تقريبا متمول هستند يا لااقل متوسط رو به بالا. در مجتمع ما بيشترين دغدغه ساکنين، اين است که در کدام رستوران تهران، رقص مختلط و سرو مشروب ممکن است. يا آخر هفته‌ها به کدام گردشگاه‌هاي اطراف شهر مي‌شود رفت که به قدر کافي از آزادي برخوردار باشد. اينجا کمتر کسي حجاب دارد و پوشش‌ها بسيار فراتر از اروپا و دبي و ترکيه است. يعني فرودتر البته. اينها آريايي اصيلند و شب يلدا و شب نوروز، تصوير وليعهد را در گروه واتساپ مجتمع ارسال مي‌کنند. خلاصه اينها مي‌خواهند انقلاب کنند. با شعارهاي مرگ بر فلاني و مرگ بر فلان که با تمام قدرت در اکوي بين برج‌ها فرياد مي‌کشند. گاهي با خودم فکر مي‌کنم چه صداي خوبي دارند. قدرتمند است و مي‌توانند لااقل به صورت مستمر، پنج دقيقه با بالاترين حجم صدا، فرياد بکشند. قابليت خوبي است جدي. ولي خب قبلا همين‌ها مي‌گفتند: «اينقدر مرگ مرگ کردين و به زمين و زمان مرگ فرستادين که نکبتش دامن خودمونو گرفت و هرچي مصيبت داريم واسه مرگ بر امريکا و مرگ بر اسرائيل شماهاست». پيش از اينها، در اعتراضات سال‌هاي گذشته، همين‌ها اشتباهي از پشت پنجره‌هايي که آن موقع پرده‌هايشان بسته بود و چراغ‌هايشان هم خاموش، الله اکبر مي‌گفتند. کمي که گذشت در دوره‌هاي بعدي، فحاشي مي‌کردند و اشعار شنيع مي‌ساختند. حالا هم مرگ و نفرين مي‌پراکنند. البته از حق نگذريم ثنا هم مي‌گويند، مثلا «رضاشاه، روحت شاد!»

 



سوالات متداول

مهم‌ترین نکات درباره بودند چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره بودند در متن مقاله بررسی شده است.

ديماه 1404 (2) چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با ديماه 1404 (2) بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره براي چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به براي در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: نیما اکبری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:00

صفحه بندی