به نام خدا
سلام؛
خواستم بگويم ميان روزهايي ايستادهام ... بعد خواستم بگويم ميان روزهايي قدم ميزنم .... يا روزهايي را پشت سر ميگذارم .... و چه و چه. اما بهتر ديدم بگويم ميدوم ميان روزگاري که تصاويرش فقط گاهي در نگاهم مينشيند، مانند تماشاي منظره بيرون از داخل کوپه قطاري که به سرعت نور ميگذرد.
گاهي، فقط گاهي، در ميانه هياهوي ديوانهواري که گرفتارش هستيم، چيزهايي ميبينم و در خاطرم ميماند و در ميان همين هياهو، به آنها ميانديشم.
مثلا جماعتي را ميبينم، سر به زير. عين دستههاي کور پرندگان، دستهجمعي به چپ ميچرخند، به راست ميچرخند، عقبگرد ميکنند، جلو ميآيند. چشمشان چسبيده به نوک پاهايشان و انگار چوپاني نامرئي، به چوب و هيهي خود، آنها را ميراند بيآنکه بدانند کجا ميروند، چه ميکنند، برنامه چيست. تعدادشان زياد است، خيلي زياد. گاهي ميانشان کسي دست و پا ميزند تا به هر مصيبتي هست از ميانه جمعيت، خود را بيرون بکشد. گاهي ميتواند، گاهي نه.
مردمي را ميبينم که هزينههاي گزاف ميپردازند تا کسي، استخوانهاي صورتشان را خرد کند و به فرم ديگري شکل دهد.
يا هزينههاي گزاف ميپردازند تا کسي، عضلاتشان را فلج کند تا ديگر حرکت نکند، يا مادهاي در زير پوستشان تزريق کند تا
حسابي ورم کنند. پوستهاي صورتشان را پاره ميکنند و به چپ و راست ميکشند تا شکلشان، درست مثل خميري در دست کودکي، مدام تغيير کند.
خاطرم هست کلاس پنجم دبستان بودم. معلممان گفت در آفريقا قبيلهاي زندگي ميکنند که در آن، رسم است لبهاي بالا و پايين را در دو جهت برگردانند و به صورت بدوزند، جوري که لب بالا به زير بيني دوخته شود و لب پايين، به چانه.
آن زمان تصورش حتي خندهدار هم نبود. هميشه فکر ميکردم چرا اينطور به نظرشان زيباتر آمده؟ چه کسي اولين بار چنين کاري کرده و چه کسي بقيه را ترغيب به تکرار کرد؟ چطور آب مينوشند؟ چطور غذا ميخورند؟ چطور حرف ميزنند يا تلاش ميکنند دهانشان را ببندند؟
و چرا؟
چرا کسي نميپرسد چرا؟
روزهايي از مقابل نگاهم به سرعت باد ميگذرند که مردمانش گاهي، بعضي، خيال ميکنند نوشيدن ادرار، شفابخش است! و درون و بيرون را طيب و طاهر ميسازد! و از آداب پيشرفته يوگاست براي رسيدن به آرامشي عميق! و خيال ميکنند1 خوب است اگر گاهي، سياهي و نکبت را جشن بگيرند. همه جا را پر کنند از سر بريده، دستان خونين، شمايل وحشتناک و وحشتناکتر و وحشتناکترتر از هرچه که مقدور است از تلر عنکبوت و حشرات موذي تا جادوگران و دمندگان سياهي و تباهي. خوب است اگر فرزندانشان، کيک و شکلات را در قالب انگشتان بريده و چشم درآمده، نوش جان کنند و رخت جادوگري بر تن نمايند. خدا را چه ديدي؟ شايد زد و روزي به سياهي پيوستند. مرگ را جشن بايد گرفت، جنايت را در شنيعترين اشکال آن نيز هم. ظلمت را عشق است!
ميان آميزهاي بس غليظ از دود و غبار و سموم کشنده، در چرخشيم. ميرويم و ميآييم. زندگي ميکنيم، زندگي! درس ميخوانيم، کار ميکنيم، فرزندانمان را به گردش ميبريم، ريههايمان را پر ميکنيم از سياهي. غر ميزنيم به جان هم. ترافيک ميسازيم و بلبشويي که بيا و ببين. آسماني اگر آن بالا هست، آنقدر دور است که رنگش را هم نميبينيم.
درعوض ميبينم که سررشته زمان، به دست پسرکي بازيگوش افتاده، تخس و لجوج. به سرعت ميدود و ما در پي پس گرفتن آن، به دنبالش. هرچه ميدود، باز نميماند و هرچه ميدويم، به گرد پايش هم نميرسيم.
ميبينم که مرزهاي ارزش و ارزندگي آنقدر جابهجا شده که هيچ معلوم نيست چه کسي، چقدر ميارزد و چه کالايي، چه ميزان؟ آنقدر معلوم است که هر بيارزشي، صدر گزارشها است و روي بورس. صف ميبندند خريدارانش. هرچه بيشتر گراني کند، تقاضا بيشتر ميشود. يک گرم طلا را به قيمت يک کيلو ميخرند و يک برگ دلار بيارزش را به قيمت خون پدرشان. اين سرگرانيها هرچه بالاتر رود، کشتگانش بيشتر خواهد بود. پيچيده نيست، سبک زندگي است!
اين روزها که نزديک است به چهل و چندمين سالي که دور خود ميچرخم -و چندمينش را مدام فراموش ميکنم- چنين ماجراهايي دارم. چه ميتوانم کرد جز تماشا؟
جايي که آسمان نيست، خورشيد هم نيست، ابر هم نميبارد.
تاريکي، عميق است و تنهايي، استخوانسوز.
دلم، سخت گرفته است. گاهي سر بلند ميکنم به سمت آسماني که بايد آن بالاها باشد، و خدايي را صدا ميزنم که بايد همين نزديکيها باشد. در ميانه اين چرخش ديوانهوار، هنوز اينقدري از زندگي در خاطرم مانده است.
و دلم، خيلي سخت گرفته است.
برچسب:
نویسنده: نیما اکبری