به نام خدا
خيالم پر شده از تو. دست خودم نيست. همه را تو مي بينم.
طلوع آفتاب که راه مي افتم گنبدهاي مساجد بين راه را طلايي مي بينم. نفسي چاق مي کنم و لبخندي. سلامي مي دهم و مي گذرم. همه جا حرم مي بينم، همه جا امن است.
کنار پارک که توقف مي کنم عطر گلزار شهدا مي آيد. گل ها، چمن ها، درخت ها، عطر مقبره الشهدا مي دهند.عطر شهداي گمنام.
گنجشک ها -ريز و درشت- ميان شاخه ها دعاي عهد مي خوانند. آسمان زيارت عاشورا مي بارد. اشک هايش را با برف پاک کن از شيشه هاي ماشين پاک مي کنم. هنوز کنار پارکم. به ساعتم نگاه مي کنم. چند دقيقه ديگر وقت دارم.
قنوت درختان و سجده سنگ ها چه طولاني است. پنجره را پايين مي دهم. عطرت ماشين را پر مي کند. چقدر همه جا تويي. چقدر همه چيز تويي. چقدر زيادي دردانه عالم. چقدر هستي.
چقدر دوستت دارم.
برچسب:
نویسنده: نیما اکبری