خرید بک لینک

به نام خدا


 


ديشب کليپي مي ديدم در مورد دسته اي از حيوانات که تا زمان بلوغ هرگز طبيعت را نديده بودند و بعد به يک باره در طبيعت رها شدند.


به محض رهايي چنان جست و خيز کردند و خود را به دامان طبيعت انداختند که تماشايش وجد آور بود. شادي از حرکاتشان مي باريد؛ دشت و دمن را بو مي کشيدند، به زمين و آسمان بوسه مي زدند، چمن ها را در آغوش مي کشيدند و درختان را نوازش مي کردند.


خيلي برايم عجيب بود؛ حيواناتي که تا آن زمان طبيعت را نديده اند و در فضايي بسته و ماشيني رشد کرده اند، چطور چنين پيوند عميقي با طبيعت دارند. گويا هميشه در طبيعت بوده و تنها مدتي آن را گم کرده اند که چنين در آغوشش مي دويدند، چرخ مي زدند، بالا و پايين مي پريدند. شايد اگر مي توانستند جيغ هم مي کشيدند! مانند کودکي که بعد از مدتي دوري، پدرش را ديده باشد.


به راستي طبيعت بخشي از وجود تمام زندگان است که اگر به جفا هم از آن محروم باشند، هرگز نمي توانند از آن دل کنده و فراموشش کنند.


هميشه جاي چيزي در وجود ما خالي است حالا که جاي درختان چنار و سرو و بيد را ساختمان هاي خاکستري سر به فلک کشيده پر کرده اند و آفتاب، به جاي سر خوردن از ميان شاخ و برگ هاي سرسبز درختان، پشت آسمان خراش ها زنده به گور شده است و به جاي عطر علف هاي نم خورده، دود ماشين ها و خاک ساخت و سازها را در ريه ها پر مي کنيم.


جاي طبيعت خالي است وقتي به جاي نوازش گندم زارها، بر ديوارهاي سيماني دست مي ساييم و گل هاي کريه مصنوعي را جاي شمعداني ها نشانده ايم.


چه جفايي در حق خود و ديگر موجودات و طبيعت کرده ايم. طبيعت چيزي جدا از ما نيست؛ بخش بزرگي از وجود خود را به باد داده ايم.


بيچاره طبيعت!


بيچاره ما!


 



http://www.askquran.ir/gallery/images/29925/1_Flower.jpg

برچسب: نویسنده: نیما اکبری تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 10:49

صفحه بندی