روزه اولي
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/27 | ساعت: 13:27
به نام خدا فاطمه بانو روزه اولی است. تا امروز روزه هایش را گرفته و بر خلاف انتظار من خیلی هم خوب است. دوست داشتم در خاطرات اولین ماه رمضانش همراهی اش کنم اما سال هاست خاطره چندانی از رمضان ندارم، جز همان اضطراب همیشگی برای خوردن که حتی بعد از افطار هم دست از سرم بر نمی داشت. دلش می خواست خاطراتم را
سر خم مي سلامت...
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/4 | ساعت: 6:15
به نام خدا می گویند روزی دو زن با یک کودک نزد قاضی رفتند و هریک ادعا کردند کودک متعلق به اوست و دیگری دروغ می گوید. قاضی حکم کرد شمشیری بیاورند، کودک را دو نیم کنند و هر نیم را به یکی از ایشان بدهند. پس مادر واقعی دستپاچه از شکایتش صرف نظر کرد. می دانست کودک را از دست می دهد اما در عوض جگرگوشه اش ز
حقمان است!
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/4 | ساعت: 6:15
به نام خدا تمام مسیرها به سمت شهرک غرب و سعادت آباد قفل است! صدای بوق بوق مکرر ماشین ها، ماشین های مدل بالا- پایین- میانه، صدای جیغ و فریاد آدم ها، آدم های رنگ وارنگ، صدای موسیقی های بلندی که از ماشین ها پخش می شود، صدای کف و سوت و فریاد و... لحظه ای قطع نمی شود. از اذان مغرب روی سرم می کوبند تا ا
زندگاني
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/4 | ساعت: 6:15
به نام خدا آرامم. چقدر به این سکوت نیاز داشتم. چقدر خوب است لحظاتی برای خودم باشم، دراز بکشم، دست هایم را از هم باز کنم، چشمانم را ببندم و پای خیالم را. چه خوب است به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم. آرامش مطلق. انگار که سرم را زیر آب کرده ام. نه چیزی می بینم نه می شنوم. در سکوتم غوطه ورم. باریکه ای از آ
حريم حرم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/4 | ساعت: 6:15
به نام خدا زیاده شنیده ایم؛ «تا غرق نعمتی هستی، قدرش را نمی دانی!» ماهیان اقیانوس، تا غرقه ی آب بی نهایت هستند، از آن بی خبرند. تنها اگر گرفتار تُنگ های تَنگ شوند می فهمند غرق چه نعمتی بوده اند. زندگی در شهرهای زیارتی و در جوار حرم معصومین علیهم السلام، نعمت بزرگی است که برخی از آن غافلند. سخت است
طلب
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/4 | ساعت: 6:15
به نام خدا آدمی زاد اگر طالب چیزی باشد، برای رسیدن به آن هرکاری می کند. مثلا اگر شیفته یک مدل گوشی خاص باشد، تمام سایت های مربوطه را جستجو می کند. مشخصاتش را در می آورد. قیمت و راه ها خریدش را بررسی می کند. اگر نتواند نقد بخرد، دنبال خرید قسطی می رود، اگر نشود وام می گیرد و.... خلاصه به یمین و یسار
ظرف از تو و پيمانه هم از تو...
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/28 | ساعت: 1:29
به نام خدا آن قدر فقيرم که حتي نمي دانم چه ندارم، چه کم دارم. خبر ندارم چه «هست» که بخواهم. مثل وحشت زده ي گرسنه اي که همه ي دنيا را يک جا در دست دارد، نمي دانم چه بايد بکنم!رجب و شعبان را گذرانده ام بي هيچ کلامي، بي هيچ التماسي، بي
حبل الله
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/28 | ساعت: 1:29
به نام خدادم دماي انتخابات است. دو سه روز ديگر قرار است سرنوشتي را رقم بزنيم.اين بار کم کار بوده ام.راستش انگيزه اي نداشته ام. در هيچ بحث سياسي شرکت نکرده ام. حتي با دوستانم.چه فايده؟ هرکس متعصبانه به دور خود پيله بسته و خيال شنيدن و ديدن ندارد.اين ا
چالوس نوشت!
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/10 | ساعت: 12:16
درهاي آسمان باز شده و هرچه باران در دل خود داشته يک جا بر زمين مي ريزد. از آن باران هاست که در لحظه آدم را موش آب کشيده مي کند. صداي شرشر باران، عطر خيس خاک، سرسبزي بي نهايت حاشيه خزر، همه با من پا در بازار محلي مي گذارند که همه چيز دارد. بوي سيرترشي و زيتون، بوي ميوه هاي تازه دست چين شده از باغ هاي...
نوشهر نوشت!
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/10 | ساعت: 12:16
به نام خدا نوشهرم. در ترافيک مسافران نوروزي. هوا خيلي سردتر از تهران است. از شيشه هاي بسته ماشين، مغازه ها را تماشا مي کنم. بسته هاي بزرگ و کوچک توپ هايي که بيرون مغازه ها آويزان است توجهم را جلب مي کند. چقدر توپ. بنگ به رنگ. طرح در طرح. هرکدام در قد و قواره اي. فکري مي شوم مگر روزي چند کودک به اين ...
از من به منِ من
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/10 | ساعت: 12:16
به نام خدا دست و پايم بسته است. انگار مسخ شده ام. به چپ و راست کشيده مي شوم. مثل روباتي که از دور کنترل مي شود. شايد هم از نزديک!با خودم حرف مي زنم، کلنجار مي روم. با خودم دعوا مي کنم، داد و بيداد مي کنم، خودزني مي کنم؛ دنبال چه هستي؟ عمرت را به پاي چه گذاشته اي؟ چقدر دنبال لباس و کيف و کفش و کلاه و...
همه تو
◷
تاریخ انتشار: 1396/2/10 | ساعت: 12:16
به نام خدا خيالم پر شده از تو. دست خودم نيست. همه را تو مي بينم. طلوع آفتاب که راه مي افتم گنبدهاي مساجد بين راه را طلايي مي بينم. نفسي چاق مي کنم و لبخندي. سلامي مي دهم و مي گذرم. همه جا حرم مي بينم، همه جا امن است.کنار پارک که توقف مي کنم عطر گلزار شهدا مي آيد. گل ها، چمن ها، درخت ها، عطر مقبره ال...
بگذار چو آتش ز جگر شعله برآرم...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/24 | ساعت: 12:27
به نام خداروزهاي پاياني سال، به انتظار مي گذرند. در تمام لحظه هايش، لابلاي اين همه کاري که روي هم مانده، ميان اين آمد و شدهاي بي پايان، همه جا «انتظاري» هم راهي ام مي کند. انگار چشم به راه آمدن کسي هستم. انگار راست راستي قرار است اتفاقي بيافتد. دست و دلم به کار نمي رود. نيمي از خانه را ت
جشن تکليف فاطمه بانو
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خداسلام؛باغ گلم... ميوه دلم... جرعه جرعه جواني ام را به کامت نوشاندم تا ثمردادنت را ببينم...تماشاي شکوفه هاي زيباي بندگي بر قامت دلربايت، زيباترين اتفاق زندگي ام بود...جشن بندگي ات مبارک... ............................
زهر داوري!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خدا چه سخت است داوري! همين که مجبوري روي افکار و انديشه هاي يک نفر نمره بگذاري... اصلا مگر مي شود؟! چه خوب شد قاضي نشدم. به نظرم قاضي ها هر چقدر هم دقيق باشند و راي خود را به عدالت نزديک سازند باز هم ته تهش يک عذاب وجد
حماسه 22 بهمن در مدرسه!
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خدا امروز جشن 22 بهمن داشتيم. مردد بودم بروم يا نروم. با خود گفتم: جشن است ديگر! وقتم را هدر مي دهد و علي هم اذيت مي شود طفلک.کمي ديرتر رفتم. بچه ها در قسمت هاي مختلف مدرسه پراکنده بودند؛ در حياط، در سالن غذاخوري، در ن
باران
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خدا 1. سبک و آرام مي بارد. صداي قدم هايش را مي شنوم. پرده هاي ضخيم را کنار مي زنم و پنجره را باز مي کنم.هواي خنک و عطر چمن هاي مرطوب هر دو به استقبالم مي آيند. دستم را به نشانه دوستي دراز مي کنم.قطره ها يکي پس از ديگري
گمشده اي به نام تقوا
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خداسلام؛ازدواج با فانتزي هاي خيالي ما از زمين تا آسمان فرق دارد. بياييد لااقل براي لحظاتي راه وهم را ببنديم و چشم دل باز کنيم؛ نه دختر آن گنج گران بهايي است که پسر بايد برايش خودکشي کند نه پسر گوهر نايابي است که دختر بايد ب
پيدا کردم...
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خدا يک وقت هايي دلم مي خواهد فقط بنويسم. هيچ هم نمي دانم چه. انگار چيزي در دلم مانده که يادم رفته بگوييم يا نشده بنويسم. انگار حرفي - مانند پرنده اي اسير- بر در و ديوار بسته ي دلم مي کوبد. اينطور وقت ها معمولا نمي نويس
گازي به سيب سرخ خاطرات
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 3:03
به نام خدا پس از سال هاي متمادي امروز سيبي گاز زدم!مگر حتما بايد «پس از سال هاي متمادي» اتفاق خارق العاده اي بيافتد؟!از مدرسه که برمي گشتم يادم افتاد سيبم را نخورده ام. گرسنه و تشنه بودم. پيش خودمان بماند مانده بو