قراري با شقايق
به نام خدا ساعت، 16. در ترافيک هميشگي نيايش، ترمز دستي را کشيده ام و کتابم را مي خوانم. عاشق اين ترافيکم. يکي از طولاني ترين ترافيک هاي دنياست؛ آدم کلي به کارهايش مي رسد.کسي به شيشه ماشين مي زند:- گل نمي خواين خانوم؟ ارزون مي
آدم بزرگ بازي
به نام خدا مي روم و مي آيم که يک جوري از زير نوشتن در بروم. اما دست آخر گوش تنبلي هايم را مي گيرم مي کشم پاي ميز. مي خواستم بنويسم قهر مال بچه هاست اما واقعيت اين است که برعکس، قهر مال ما و نتيجه شئون اعتباري است که براي خود
چاه ترديد
به نام خدا ترديد از سرم دست بر نمي دارد. اين دو دلي ها، اين شک و نگراني آخر مي کُشدم! چرا راه روشن نمي شود؟ من که سمت تو مي آيم. چرا چهره مي پوشاني؟ چرا سرگردانم مي پسندي؟!چرا تا مي آيم قدري نزديک شوم سراب تصويرت را بر مي چين
بيچاره دلم
در به در به دنبال تو مي گردد؛دلم را مي گويم!خيلي وقت است بار و بنديلش را بسته و به هواي تصويري دور، خانه بر دوش مي کشد.اين سر دنيا، بي اراده پنجره را باز مي کنم؛ بي جهت آسمان را مي گردم، وقتي در زمين پيدايت نمي کنم.جاي تصوير دل نواز تو، ساختمان هاي سر به فلک کشيده مهمان ناخوانده نگاهم مي شوند. پنجره...
آ مثل آرامش
به نام خداآرامش عجيبي دارد؛شايد براي صدايش وقتي سراپا گوش مي شوي و دل به زمزمه اش مي سپاري: ش ش ش ش...يا شايد براي بي صدايي اش وقتي مهمان ناخوانده دلش مي شوي: شلپ... و بعد تنها سکوت است که مي شنوي. ديگر عضلاتت دغدغه حرکت ندارند و رام دستانش مي شوي و مي کشدت هر جا که خاطر خواه اوست...اصلا آب است و آر...
زنگ انشاء
به نام خدا ياد گرفته ايم زنگ انشاء، ساعتي است براي پچ پچ هاي دوستانه و خوردن هاي يواشکي وقتي پاي درد دل معلم ورزش نشسته ايم يا چرت زدن معلم رياضي را تماشا مي کنيم. بلکه هم درس ساعت بعد را حاضر کنيم يا با معلم علوم سر تصحيح برگه ها چانه بزنيم.شايد هم زد و از آن دست دانش آموزان خوشبخت شديم که به راستي...
جاي خالي طبيعت!
به نام خدا ديشب کليپي مي ديدم در مورد دسته اي از حيوانات که تا زمان بلوغ هرگز طبيعت را نديده بودند و بعد به يک باره در طبيعت رها شدند.به محض رهايي چنان جست و خيز کردند و خود را به دامان طبيعت انداختند که تماشايش وجد آور بود. شادي از حرکاتشان مي باريد؛ دشت و دمن را بو مي کشيدند، به زمين و آسمان بوسه ...
مسئوليت مهر
به نام خداروزهاي پر دلهره اي را مي گذرانم. با خودم حرف مي زنم، دلداري مي دهم. مسئوليت بزرگي است؛ زمان و انرژي فرزنداني را در دست دارم که قرار است آينده را به دست بگيرند. نگرانم تا مبادا ساعتي از آن را هدر دهم يا به قدر سر سوزني از اين گنجينه عظيم کم شود.انگيزه بسياري دارم و به خود اميد مي دهم: قلم ب...
کلاس انشاء و نويسندگي
به نام خداخيلي غصه مي خورم وقتي هم دوره اي هايم از جفاي کلاس هاي انشاي مدرسه  مي گويند که چيزي جز نفرت و هراس از نوشتن برايشان به يادگار نگذاشته است. دوست داشتم شدت علاقه ام به کلاس هاي انشا را برايشان شرح دهم و از اشتياقي که به نوشتن دارم بگويم اما کم تر کسي پيدا مي شود که بتواند احساسم را درک کند....
باد
به نام خداصداي باد تماشايي است وقتي بر سر و روي درختان گذر مي کند، برگ هاي خشک را مي قاپد و به گوشه اي مي کشاند تا با هم به گِرد رهايي چرخ بزنند. وقتي پرهاي پوش داده کبوترها را به هم مي ريزد و در چاله کوچک خيابان، آب تني مي کند. دست بر سر و گوش گربه ها مي کشد و لانه مورچه ها را خاک مي ريزد. کاغذهاي ...
انار
به نام خداباز همنشين انار شده ام. دست که در دستانش مي گذارم، رنگ او را مي گيرم. دستان حنايي ام مرا به ياد مادربزرگ مي اندازد. انارها را با وسواس دانه مي کرد مبادا دانه اي جا بماند. مي گفت يکي از اين دانه ها بهشتي است، بايد همه انار را خورد. بعد پياله پياله ميانمان تقسيم مي کرد. انار را با چاشني گلپر...
کودکي
به نام خدامي گويند در خانه اي که بچه هست غم جايي ندارد. راست مي گويند؛ چه تصويري غم فرساتر از چهره کودکان؟ چه صدايي روح بخش تر از قهقهه شادمانه آنها؟نمي دانم در اين دنيا کاري جذاب تر از جست و خيز کردن با بچه ها پيدا مي شود؟ وقتي با آنها کوچک مي شوي فارغ از تمام تکلفات خودساخته. مي دوي، فرياد مي کشي،...
روضه
به نام خدادست و پايم مي لرزد. تاب روضه ندارم. ماشين را انتهاي بالاترين خيابان پارک مي کنم تا قدري پياده روي کنم.از دور پرچم هاي سبز و سرخ را مي بينم که در انعکاس نورافکن ها به خود مي پيچند. دلم شور مي زند. قدم هايم را بلندتر برمي دارم.حالا صداي مداح واضح تر شنيده مي شود: «اَللّهُمّ اغفِرلي کُلَّ ذَن...